دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
غیر خونابه چه خوردی ز می انگوریراحت روح طلب کن ز میمنصوری
بیک خرام دل از من تو دلربا بردیشکسته کاسهٔ درویش را کجا بردی
جان بتنگ آمدم از غصهٔ بی همنفسیآخر ای همنفس از چیست بدادم نرسی
خواهی ارجا به لب آب روان بگزینیآن به ای سرو که بر دیدهٔ من بنشینی
بخیال ماه رویت بودم ز ضعف حالیکه ز ماه نو به خاطر برسد تو را خیالی
ای مه ز مهر اگر نظری سوی ما کنیکام دل شکسته ما را روا کنی
تا کی ز حرص سیم مس رخ طلا کنیرو کوش در عمل که نظر کیمیا کنی
ای میفروش گر نظری سوی ما کنیاز یک نظاره حاجت ما را روا کنی
الا که از مینخوت مدام بیخود و مستیبخود نگر که چه بودی چه میشوی چه هستی
تا کی دلا خموشی یکدم برآر زاریتا چند پرده پوشی تا چند پرده داری
تا نگردی با خلایق یار بی عز و وقاریچون الف بی اتفاق نوع خود یک در شماری
نیست بازار جهانرا به از این سوداییکه دهی جان پی هم صحبتی دانایی
گشتیم پی یار نکو هر سر کوئیمانند تو ای یار ندیدیم نکوئی
ایکه نام آن صنم را در بر من میبریباخبر شو نام بت پیش برهمن میبری
دنیا زکف گذار چو دعوی دین کنیآنقدر از آن بخواه که تا صرف این کنی
ای برادر چند دل آلودهٔ دنیا کنیتا بکی خود را اسیر نفس بی پروا کنی
چو کسی بعذرخواهی نرود ز بی گناهیبگنه خوشم که آورد مرا بعذرخواهی
چشم مستت همه مردم کشد از بیباکیای عجب مست که دیده است بدین چالاکی
چشم تو مینماید چون آهوی تتاریاما به صید دلها شیری بود شکاری
داد از دست تو کاینسان دلربائی میکنیچوندل از کف میربائی بیوفائی میکنی
نتوان گفت رخت را قمر آری آریکه تو هستی ز قمر خوبتر آری آری
گر نوازی ز کرم یا که کشی یا که به بندیما پسندیم بخود آنچه تو بر ما به پسندی
تا زدهام خویش به دیوانگییافتهام راه به فرزانگی
گر نه ای دل پای بند طرهٔ طرار یاریاز چه دایم تیره بختی از چه هر شب بیقراری