دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
از غبار خودنمائیها عمل را پاک کندانه تا حاصل دهد پنهان بزیر خاک کن
آن سان سخن بگوی که بتوان نگاشتنوانرا بکار بستن و معمول داشتن
خبرم نیست ز سر تا شده سودائی تودر برم گمشده دل تا شده شیدائی تو
سواد موی تو اندر بیاض روی نکونوشته است خطی لا اله الا هو
ای دل من مبتلا در خم گیسوی توخون رود از دیدهام ز حسرت روی تو
طعنه بر ما مزن ای شیخ و به خود غره مشوزان که معلوم شود کِشته به هنگام درو
ای کحل چشم اهل نظر خاک پای تووی جان عاشقان همه یکسر فدای تو
بیچارهٔی که نیست بجز حق پناه اوآن کن که به شود ز تو حال تباه او
آنکس که داده نسبت روی ترا بماهالحق یک آسمان و زمین کرده اشتباه
عشقت سپرد از دل دیوانه بدیوانهاین گنج کند منزل ویرانه بویرانه
زان سفله وجودی که شریر است عدم بهدستی که به آزار علم گشت قلم به
ما را چو از عدم بوجود اوفتاد راهپنداشتیم دار فنا را قرارگاه
ای در گرانمایه وای یار یگانهدریای غمت را نبود هیچ کرانه
ای یار بکس وفا نکردهجز جور و جفا بما نکرده
ای دلارام که اندر دل ما آمدهایاندر این خانه ندانم ز کجا آمدهای
ای مقیم دل کهام شب شمع این کاشانهایمیهمانت کی توان خواندن که صاحبخانهای
دی گفت زاهد از دو جهان چون گذشتهایگفتم خموش باش تو عاشق نگشتهای
چیست دنیا در ره سیل فنا ویرانهایدل نبندد بر چنین ویرانه جز دیوانهای
ساقی از آن دو جرعه که در جام کردهایهم فارغم ز ننگ و هم از نام کردهای
ستم ار بناتوانان ز ستمگری رسانیبستم دچار گردی تو بوقت ناتوانی
صاحب علم و عمل را رتبهٔ والاستیقامت او در خور تشریف کرمناستی
زالعلم حجاب الاکبرام د عقل سودائیکه دانائیست نادانی و نادانیست دانائی
ما بجز عشق ندیدیم صلاح دیگریغیر از این کار نجستیم فلاح دیگری
بگرفته خواب چشمم غم چشم نیم خوابیبربوده صبر و تابم رخ به ز آفتابی