دفتر شعر
۷۳ شعر در این دفتر
گوش فرا دار که سازم بیانکیفیت صلحیهٔ اصفهان
بود یکی مرد تهی مغز خامبا زن خود خفته شبی روی بام
صیحگهی پر فن حیلتگریاز همه در مکر و حیل برتری
داد به صباغ کسی یک قدکگفت که ای خم تو رشگ فلک
حضرت لقمان که بنوع بشرهست ز حکمت به حقیقت پدر
دید فلاطون مرضی در مزاججست ز شاگرد خود آنرا علاج
بود یکی خانه چو باغ جنانسر بسر اسباب تجمل در آن
موسی عمران به مناجات حقگفت که ای هست کن ما خلق
عیسی مریم چو علم بر فراختبر به جهان کوس نبوت نواخت
احمد خاتم شه اقلیم جودجان جهان مهر سپهر وجود
ماهیکی در تک بحر از صدفکرد سئوالی پی کسب شرف
دوش ز من کرد عزیزی سئوالاز بهی و برتری حسن و مال
از پی تفریح شدم صبحدمدر چمنی غیرت باغ ارم
دف به کف مطربکی تیز هوشداشت چنین از ره معنی خروش
بلیلی از نالهٔ مستانهایکرد مباهات به پروانهای
بوالهوس دل به هوا بستهئیگفت بدرویش ز خود رستهئی
اسب سواری لب آبی رسیدمرکبش از پویه بماند و رمید
دخترکی سنّ دهش ناتمامناشده در خانهٔ شویش مقام
گفت کسی با دگری راز خویشکرد در آن مطلبش انباز خویش
خواجهٔ دنیا طلب کاهلیمست خرافت ز خدا غافلی
عارفی از ضعف به بستر فتادمرگ برویش در محنت گشاد
شیر خدا رهبر اهل یقینحیدر صفدر شه دنیا و دین
دفتر جان بخش و داد بشرعیب مدان باشد اگر مختصر
شنیدستم بدیوانه نمائیترحم کرد شخصی کفش پائی