دفتر شعر
۷۳ شعر در این دفتر
بزشتی کرد تسخر عیبجوئیکه از خوبی نداری آبروئی
گل و شبنم به هم در بوستانیخوش افکندند طرح داستانی
خرد را گفتم ای دانای هر رازمرا از کار دل کن عقدهای باز
شنیدستم که لقمان نکو نامبمردم بیطمع دادی همی وام
بکن پندی سرور آور ز من گوشگرت فرسود غم بر دفع آن کوش
بخر پند و مکن حکمت فروشیخموشی کن خموشی کن خموشی
گرت باید به گیتی سر فرازیبکن در خویش کسب بی نیازی
محبت جلوهٔ اول ز حق دانز بعد کنت کنزا حببت برخوان
کسی پرسید از من سر خلقتبگفتم نیستم آگه ز حکمت
چنان بایدت زیستن در جهانکه بعد از تو گویند حیف از فلان
شنیدم که مردی سعادت نصیببه شهری درآمد وحید و غریب
به رستم چه خوش گفت فرزانه زالکه ای پور نام آور بیهمال
شنیدم که رستم به مازندرانچو بر کشتن دیو بستی میان
از یاد خدا مباش غافلطاعت به ریا مساز باطل
گفت درویشی شبانگه با مریدخیز و رو از حجره بیرون ای سعید
دید مردی را عسس غلتان به خاکنی ز خلق و نی ز رسوائیش باک
داد درویشی از ره تمهیدسر قلیان خویش را به مرید
ای که آزردن خلقت کار استهم مکافات تو آن آزار است
دو تن پهلوان سخن در میانسخن بودشان از تن و از روان
مدیرنامهٔ نامی کانونبه بیچون نامهام چون ساخت ممنون
زهی عید همایون سعیدیکه چون او بجهان نامده عیدی
شنیدم که کوری به خاک زمینبه شکرانه هر لحظه سودی جبین
زبان زندانی و کام تو زندانمقفل گشته این زندان به دندان
یکی ز اتباع عبسی پور مریمبه استعلا همی زد زین بیان دم