دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
رفت از کفم مصاحب با جان برابریدانا دلی لطیفه سرائی سخنوری
حجه آن حجه شریعت ودینکه مؤبد شد از خدای علیم
ساخت ستاری این عبادتگاهبافت الحق حیات بعد از موت
سصید و سی و سه ز بعد هزارشب ز وحشت کسی نمیخوابد
به عهد پهلوی ثانی آن شاهکه شاد از لطف دلهای غمین ساخت
چون شد تراب مدفن اولاد بوترابعرش عظیم گفت که یا لیتنی تراب
حیف رضای جنانی آنکه وجودشبود یکی گلبن از ریاض معانی
بدین دلیل ادب جان جان انسانستکه هرکه بیادب افتاد کم ز حیوانست
باد این بوی خوش از دشت ختا آورده استنی ختا گفتم از آن زلف دوتا آورده است
گفتم برندی آیا دیدن توان خدا راگرمی توان خبر ده از روی لطف ما را
کی شود در نغمه آید بلبل بستان صلحخستگان جنک را شادان کند ز اعلان صلح
ای خطِ ایرانی ای خالِ جمالِ روزگاروَه چه زیبایی و جانپرور چو خطّ و خالِ یار
بهر تجلیل روز شعر امروزجشنی آماده در صفاهانست
از سخن اهل سخن کار مسیحا کردندبس دل مرده کزین معجزه احیا کردند
بر خلیج فارس زیبد افتخار زنده رودزانکه شد منچستر ایران کنار زنده رود
تو ای شیراز گلهای ادب را بوستانستیگلستانی بود گر فضل و دانش را تو آنستی
هشتند از آن روز که بنیاد سخندادند سخنوران بسی داد سخن
ای بشر ایکه جهان شرف و شوکت و شانیقدر خود هیچ ندانی و ندانی که ندانی
ترا چشم گل بین چو در کار نیستبچشمت جهان جز خس و خار نیست
بسکه کاهیده ز بار غم و اندوه تنمخود چو در آینه بینم نشناسم که منم
ایران چه وقت مردم صاحبهنر نداشتکی اسم و رسم از همهجا بیشتر نداشت