دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
خورشید ازل سیم ماه شعبانچون خواست شود ز برج عصمت تابان
خاکی که بکفش بودت از اصفاهانهمراه ببردی ای مرا راحت جان
در عشق توام همین بس ای روح روانکز غیر تو فارغم من سوخته جان
در راه خدا چو نیست شد هست حسینشد عالم هستی همه پا بست حسین
در نیمهٔ شعبان به رخی همچون ماهشد جلوهگر انوار الهی ناگاه
ای زائر قبر شاه بی خیل و سپاهاندر دو جهان تو را بس این رتبه و جاه
یارب ز خطای خودپرستی توبهوز حالت هوشیاری و مستی توبه
ای ریشه بد بکشت زار آوردهوز حاصل آن رو به فرار آورده
ای غیر علیپرست ای دیوانهاز خویش چه دیدی که شدی بیگانه
ای آنکه به ارباب عطا دل بستینائل نشدی خاطر خود را خستی
ای شیر خدا شاه ولایت مددیای بحر سخا کان عنایت مددی
ای آنکه بمن ز من تو نزدیکتریتا کرده بیان ز حالتم باخبری
جز صلح و صفا نباشدم کرداریبا رد قبول کس ندارم کاری
گر تابع امر و نهی قرآن باشیآسوده ز انقلاب دوران باشی
در خم غدیر کز خدای ازلیرفت آن همه تاکید بتعیین ولی
سلطان سریر لامکانست علیمولا و امیر انس و جان است علی
ای آنکه خداوند حدوث و قدمیفرمانده عرش و فرش و لوح و قلمی
بر منتظران ورود یار جانیماند بدو امر گویمت تا دانی
ای سر خفی نور جلی ادرکنیای دست خدای ازلی ادرکنی
ای نفس نبی شخص ولی ادرکنیسر صمد لم یزلی ادرکنی
از دیدهٔ دل اگر رضا را بینیمرآت جمال کبریا را بینی
تا کی به زمان نیک و بد میبینیاز چشم قبول و چشم رد میبینی
زد روز ازل مشیت اللهیبر نام حسین کوس شاهنشاهی
زنهار مکن به حق خود کوتاهیخوش خواه برای خلق از آگاهی