دفتر شعر
۳۰۴ شعر در این دفتر
منم و دل خرابی، به تو می سپارم او رابه چه کار خواهد آمد، که نگاه دارم او را
دلا رسیده به جایی کمند ناله ماکه خو گرفته به مجنونوَشان غزاله ما
ساقی به جلوه آر، می همچو لاله راچون لاله برفروز جمال پیاله را
ببین کز حیله سازیها ز ره چون می برد ما راکه باز از وعده دارم گرم، بازار تمنّا را
از زلف تو شکوههاست ماراکان سلسله بلاست مارا
شهید عشق تو بیند چو دود آه مرادر آفتاب قیامت شود پناه مرا
انگشت اگر زنی به لبم چون پیالههااز حسرت لب تو درآیم به نالهها
بیا ای قاصد از کویش، زغم آزاد کن ماراپیامی گر نداری، از دروغی شاد کن مارا
امّید وعدههای تو نو میکند مرادر دست انتظار، گرو میکند مرا
در پا غمت چو صید زبون میکشد مرامیافکند به خاک و به خون میکشد مرا
مشو با روی آتشناک، شبها شمع محفلهاکه میسوزند بال آرزو پروانه دلها
در ایّام روزه به از روز ما شبکه خورشید من بر نهار است تا شب(؟)
دامان ناز برزد وتیغ جفا گرفتسرمست در رسید و گریبان ما گرفت
ز من جدایی آن گلعذار نزدیک استخجالت دل امیدوار نزدیک است
چنین که با تو مرا تاب آشنایی نیستبه حیرتم که چرا طاقت جدایی نیست
ز من دمی که گذشتی، شتاب حاجت نیستنمیرسم ز پیات، اضطراب حاجت نیست
از منع غیر، دوش که خندان گذشت و رفتامروز با تبسّم پنهان گذشت و رفت
ناصح نصیحت تو به دل جایگیر نیستویرانهای است دل که عمارت پذیر نیست
جز خون دل، شراب ندانستهام که چیستغیر از جگر، کباب ندانستهام که چیست
نالهام را کاش نشناسد که این فریاد کیستشاید آن نامهربان پرسد که از بیداد کیست
گر نیست فکر قتل منت، قهر بهر چیستبادام تلخ چشم تو پر زهر بهر چیست
تیر غمت که در دل صید زبون شکستاز بیقراری دل ما در درون شکست
شرمندهام که روی دلی چون نمود و رفتصد سرزنیش ز ناکسی من شنود و رفت
آنکه رشک بت چین است، این استوانکه غارتگر دین است، این است