دفتر شعر
۳۰۴ شعر در این دفتر
جفای او من بیتاب را به جا نگذاشتبرآن شدم که شکایت کنم، وفا نگذشت
اگر کسی سبب وصل یار من شده استزسر گرانی او، شرمسار من شده است
غافل به من رسید و وفا را بهانه ساختافکند سر به پیش و حیا را بهانه ساخت
میا به پرستش من، چون امید صحت نیستبه حال مرگ مرا دیدن از محبت نیست
وه که بر هر سر ره بیسر و پایی دگر استبس که هر لحظه گذار تو بهجایی دگر است
بس که پیشت عاشق از جام حجاب از دست رفتهرچه پرسیدی، به هنگام جواب از دست رفت
گشاد مهره دل زین بساط بر طرف استدرین بساط دغل، انبساط برطرف است
در کعبتین عشق تو نقش مراد نیستوز ششدر غم تو امید گشاد نیست
با غیر رسیدیّ و ز غیرت جگرم سوختصد بار ز ناآمدنت بیشترم سوخت
دل به جان آمده از عشق نهان، یار کجاستپرده از راز برانداز دل زار کجاست
از حریم وصل، مهجورم نمیبایست داشتیعنی از نزدیک خود دورم نمیبایست داشت
باز تیر مژه بر جان بلاکش زد و رفتهمچو برق آمد و در خرمنم آتش زد و رفت
ای مرغ دلم فاخته سرو بلندتزلف تو کمند و دل من صید کمندت
چون صبا راه به خاک من غمناک انداختبوی گلبرگ کسی در کفن چاک انداخت
به دل امید بهبودی نماندهستبه غیر از مرگ، مقصودی نماندهست
آن غمزه در صف مژهٔ خشمگین نشستچون شحنهای که بر سر بازار کین نشست
آنکه کاری غیر آزار دل زاری نیافتعالمی را کرد در آزار و آزاری نیافت
امشب که گوشه اجلم منزل آمدهستدر منزل تو غیر به کام دل آمدهست
نه شبنم بر زمین از یاسمین ریختکه پیشت آبرویش بر زمین ریخت
گویم چو حال خود به تو، تغییر حال چیستاز من که آشنای توام انفعال چیست
رقیب بهر چه پیدا به رهگذار تو نیستبه وعدهگاه وفا گر در انتظار تو نیست
ترا با کس هوای همدمی نیستپری را الفتی با آدمی نیست
کجا نظر به من آن شوخ خشمگین انداخت؟مگر دمی که به سویم خدنگ کین انداخت
چمن کز گل و غنچه بویی نداشتسرو برگ جام و سبویی نداشت