دفتر شعر
۳۰۴ شعر در این دفتر
گلگون قبای من که بر ابرش برآمدهستتوفان آب بر سر آتش برآمدهست
هر لحظه دلم شکوه ز بدخوی دگر داشتهر دم غم دیگر ز جفاجوی دگر داشت
پروانه گر ز خلق نهان درد و داغ داشتدست زمانه عاقبتش بر چراغ داشت
چو دل فتاد ز پا، غمزهاش ز کین برخاستچو زخم خورده که خونریزیش از کمین برخاست
گذشت دور گل و یار سوی باغ نرفتکه آفتاب به نظّاره چراغ نرفت
در پهلوی اغیار به هر سو نظری داشتگویا ز نهان آمدن من خبری داشت
حیا گر ز عاشق به غایت خوش استولی از بتان بینهایت خوش است
بر سر مژگان هجوم اشک گلگون من استگریه را هنگامه گرم از گرمی خون من است
ای دل اندر آتش غم، آه دردآلود چیستگرنه در سوز محبت ناتمامی، دود چیست
بگشا کمند زلف که دل دردمند توستآهوی نیم کشته ما در کمند توست
گر یار به سوی دیگران رفتسوی دگر نمیتوان رفت
به خون من چه گواهی دهی ز روی ارادتشهادت چو منی را چه احتیاج شهادت
زپا فتادهام و سر بر آستانه اوستفسانه گشتهام و بر زبان فسانه اوست
حرفی که از کسی نشنیدی، پیام ماستدر نامهٔ تو آنچه نگنجید، نام ماست
نداری غم، دلم گر از تو ناخشنود میگرددز بس کز ناامیدیها تسلّی زود میگردد
عشّاق که ترک ره دلدار گرفتنداز غیرت همراهی اغیار گرفتند
چو یار از من رمید، آرام جان من که خواهد شد؟چو او نامهربان شد، مهربان من که خواهد شد؟
کو بخت آنکه یار شکایت ز من کندچندانکه مدعی نتواند سخن کند
دوش در بزم که لبهایت شرابآلوده بود؟کز خمارش صبحدم چشم تو خوابآلوده بود
رازم فسانه از نگه عاشقانه شدبیهوده رازدار خجل در میانه شد
چو مرا به بزم بیند، زمیان کنار گیردعجب است کاین قدرها، ز من اعتبار گیرد
شب، خواب پی به حال خرابم نمیبرددر سینه میخلی تو و خوابم نمیبرد
ز بس که شوق مرا برقرار نگذاردنشستهام به سر راه یار نگذارد
زان جفاپیشه، کسانیکه خبر میآرنداز خجالت بر من حرف دگر میآرند