دفتر شعر
۳۰۴ شعر در این دفتر
صحرای دل ز آتشِ مَی شد حجابسوززد آتشم به جان ز رخ آفتابسوز
جان رفت و سینه تیر غمت را نشان هنوزدل شاهباز عشق ترا آشیان هنوز
حاصل ما از نوید وصل، پیغام است و بسکار او از پختهکاری وعدهٔ خام است و بس
شوم از مدعی خوشدل، چو بینم از تو خشنودشبه امّیدی که وصل آبی بر آتش میزند زودش
چون شمع درآ سرزده و بزمنشین باشغارتگر دل، آفت جان، رهزن دین باش
درین غمم که مباد از نگاه دم به دمشبه آشنایی پنهان کنند متّهمش
چنان رفتم من بیاعتبار از خاطر شادشکه گر میبیندم صد ره، نمیآید ز من یادش
ای خوش آن صید که آسوده ز جان دادن خویشدید ز انداختن تیر تو افتادن خویش
هر لحظه مرا ذوق محبّت برد از هوششبها که کنم با غم او دست در آغوش
از شکر خنده آن گل به من افتاد آتشغنچه بشکفت و به مرغ چمن افتاد آتش
مردم و جان به غم یار نهانی مشتاقدل ز جان بیش به آن همدم جانی مشتاق
آتش به دل افروختن من شده نزدیکوز پهلوی دل، سوختن من شده نزدیک
ز نومیدی وعده افسرده بودمگر امشب نمیآمدی مرده بودم
ز ضعف، دست به دیوار داده آمدهامبه هر دوگام، زمانی ستاده آمدهام
حرفی به تو از بیم سخنساز نگویمصد بار برآرم نفس و باز نگویم
به خون چهره میشویم و میرومدعای تو میگویم و میروم
ز من در شکوه آن شوخ بلا بودهست، دانستمرقیبان را سر جنگ از کجا بودهست، دانستم
به وقت صلح چو در شکوه پیش یار شدمگنه ز جانب من بود، شرمسار شدم
قربان نگه کردن پنهان تو گردمگرد سر دستار پریشان تو گردم
رفتم کز التفات تو کامی نداشتمدر نامه وصال تو نامی نداشتم
گرم آمدم سوی تو و افسرده میرومیعنی که زنده آمدم و مرده میروم
ز من غافل چو گردد از غرور حسن، بد خویمبه تقریبی کنم هر دم سخن، تا بنگرد سویم
بس که هر لحظه فریبی به زبان دگرمهر چه گویی، فکند دل به گمان دگرم
شب به مستی گله چندان ز عتابش کردمکه بر افروخته از جام حجابش کردم