دفتر شعر
۳۰۴ شعر در این دفتر
از بس که دایم بیگنه آزردهام از یار خودشرمندگیها میکشم، پیش نصیحتکار خود
حیف خوبان کاینچنین میخواره و هر جا روندپیش خود بر پا و خود را و نصیحت نشنوند
با او سخنی ز من که گوید؟از همچو منی سخن که گوید؟
خدنگ تو چون ره به خون میبردمرا بر سرره جنون میبرد
بر یاد قدّ او چو می تاب میدهنددر دل هزار نخل بلا آب میدهند
عنان چو از پی صید زبون بگرداندمرا که صید زبونم، به خون بگرداند
باز آمد و ز عربده شرمنده رنگ بودمایل به آشتیّ و پشیمان ز جنگ بود
چندان شب غم آه دل تنگ برآوردکآیینه صبح از نفسش زنگ برآورد
شرح الم دوری، در خامه نمیگنجداین قصه بیپایان، در نامه نمیگنجد
آن شهسوار هرگه بر بادپا برآیدبیخواست از گدایان، شور دعا برآید
قاصدی کز تو به ما نامه نامی آوردخط پایندگی عمر گرامی آورد
صف شکن ترک مرا بر سر مرکب نگریدصف مژگان به خونریز مرتّب نگرید
سر مست آرزو را، رسم ادب نباشدگر سر نهم به پایت، باری عجب نباشد
ره غلط کرده خیالش به دل ریش آمدهمچو شاهی که به ویرانه درویش آمد
دل من چون مرغ بسمل، دمی آرمیده باشدکه به خاک و خون به راهش، دو سه دم تپیده باشد
با هرکه ستم پیشه من در سخن آیداول به زبانش سخن قتل من آید
از جا دلم به جلوه حیرتفزا مبرجا در دلم بگیر و دلم را ز جا مبر
ای که داری هوس عشق، کمِ عشرت گیریا میا بر سر این کار و ز من عبرت گیر
گر بشنوم که سوی رقیبان روی دگرجایی روم که نام مرا نشنوی دگر
با آنکه هر زمان شوم از غصه زارترگردم زمان زمان به تو امّیدوارتر
به اجل، کار دل زار مرا وا مگذاربه امید دگری کار مرا وا مگذار
جان ندادهست بَرَت عاشق بیمار هنوزباش یک دم که نگردیده سبکبار هنوز
ای چشم تو همچو فتنه خونریزچون می نگه تو فتنهانگیز
بیا و تازه خدنگی برین خراب اندازمرا به خاک و دلم را در اضطراب انداز