دفتر شعر
۳۰۴ شعر در این دفتر
او درین نظاره کز تن جان محزون میرودمن به این خوشدل که جان دشوار بیرون میرود
از مستی شب، زلف تو بیتاب نمایداز آتش می، لعل تو بیآب نماید
بار غم سنگیندلان بر جان غمفرسا نهندهر که را از پا دراندازند، بر سر پا نهند
جان به حسرت دادم و آزار دل بر جا بمانددر جگر زان غمزه پیکانهای استغنا بماند
با آنکه ز مستی خبر از خویش نداردسویم نظر از بیم بداندیش ندارد
نشان من چو بتان از ستیز میجویندمرا نیافته شمشیر تیز میجویند
تا فاش شود راز دلم، بیخبری چندگویند ازو بهر فریبم خبری چند
بشارت باد رندان را که ایام فراغ آمدصبوحی کرده هر کس با دف و نی سوی باغ آمد
دل چون ز پی سلامت افتاددر سلسلهٔ ملامت افتاد
... اهی چنین باشد... اهی چنین باشد
کدام شاه چنین کینهخواه میآیدکه بوی فتنه ز گرد سپاه میآید
داد ازان دم که با دل ناشادمن کنم داد و او کند بیداد
گل خون بر سر خار مژهام تیز آمدباز در دل غم آن غمزه خونریز آمد
دل چشم به راه یار ننهادبر وعده او مدار ننهاد
ز مجلس دوست رفت و دشمن آمددلا منشین که وقت رفتن آمد
سخنم را چو به بزم تو سری بگشایندتا کنی گوش، پیام دگری بگشایند
آنچنان بدگمان که بود، نمانددر پی امتحان که بود، نماند
بیمار غم از مردن، اندیشه بسی داردگویا نظر حسرت، بر راه کسی دارد
هر طرف از تو دل سوخته داغی داردچشم بد دور، چه آراسته باغی دارد
جان فدای تو بوالهوس نکندکار پروانه رامگس نکند
دمی عاشق ندید او را، وگر دیدبه صد درد دل و خون جگر دید
آن پری چون زلف در پا میکشدخلق را در دام سودا میکشد
سر ره چشم او بر دل نگیردکه صیاد آهوی بسمل نگیرد
در عشق ز جان و تن که گوید؟وز مردن و زیستن که گوید؟