دفتر شعر
۳۰۴ شعر در این دفتر
ز بس کان سست پیمان در حق من بدگمان باشدعجب دانم که دیگر در مقام امتحان باشد
تا دمی دامان وصلش دست شوقم سر دهدهر زمان بهر فریبم وعده دیگر دهد
چون شدم بسمل، به دستم دامن قاتل نماندتا قیامت غیر ازینم حسرتی در دل نماند
چنان ز بیم رقیبان نظر به ره داردکه یک زمان نتواند مرا نگهدارد
زان زهر چشم، بس که دلم تلخکام شدبرکام او شراب تمنّا حرام شد
ز نیازمندی من، گرش احتراز باشدنکنم ازو شکایت، که گناه ناز باشد
بس که در دل کار، پیکان خدنگ یار کردنالهای کز دل برآوردم، به دلها کار کرد
باز مژگان ترم نوباوه خوناب کردباز چشم خونفشانم خیر باد خواب کرد
آنها که عتاب از لب خندان تو یابندزهر اجل از چشمه حیوان تو یابند
کامی ز لب لعل تو دیدن نگذارندیعنی سخنی از تو شنیدن نگذارند
پاره سازد غم تو رشته تدبیر امیدبگسلد زورگر کین تو زنجیر امید
بیرحم من از من سفر خویش نهان کردتا خاطر ازو خوش بود، اما نتوان کرد
دلم به غمزه آن شوخ دلربا چه کندبه زیر تیغ بلا، صید مبتلا چه کند
بعد عمری که دمی یار من زار شودپرده شرم مرا مانع دیدار شود
زلفت زبان طعنه به بخت نگون کشیدآهوی عقل را به کمند جنون کشید
هر طرف از گرد حی با آه و واویلی نشدآگه از جان دادن مجنون سگ لیلی نشد
چو سرو قد تو از می به پیچ و تاب درآیدچو باد سرد مرا دل به اضطراب درآید
زلف پر چین پی صیدم چو پراکنده کنددانه دام بلا، خال فریبنده کند
سخن آن مست کجا با من مدهوش کندمگر از سرزنش غیر فراموش کند
باز دل چشم هوس در پی داغی داردباز پروانه ما رو به چراغی دارد
اول عشق است، جای بیوفاییها نبودزود مستغنی گذشتی، جای استغنا نبود
ندانم پیش قاصد، حرف خودکامم چه خواهد بودجواب اضطرابافزای پیغامم چه خواهد بود
از نخل او امید نوا داشتم، نشدبر عهد او گمان وفا داشتم، نشد
دل چون ز بیوفایی او یاد میکندپیش خیال او گله بنیاد میکند