دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
این کوزه چو من عاشقِ زاری بودهستدر بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهست
این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریستاز دیدهٔ شاهی و دل دستوریست
این کهنه رباط را که عالم نام استوآرامگه ابلقِ صبح و شام است
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشتچون آب به جویبار و چون باد به دشت
بر چهرۀ گل نسیم نوروز خوش استدر صحن چمن روی دلافروز خوش است
پیش از من و تو لیل و نهاری بودهستگردنده فلک نیز به کاری بوده است
تا چند زنم به روی دریاها خشتبیزار شدم ز بتپرستان کنشت
ترکیبِ پیالهای که در هم پیوستبشکستنِ آن روا نمیدارد مست
ترکیب طبایع چو به کام تو دمیسترو شاد بِزی اگر چه بر تو ستمیست
چون ابر به نوروز رخِ لاله بِشُسْتبرخیز و به جامِ باده کن عزمِ دُرُسْت
چون بلبل مست راه در بستان یافتروی گل و جام باده را خندان یافت
چون چرخ به کامِ یک خردمند نگشتخواهی تو فلک هَفت شُمُر، خواهی هَشت
چون لاله به نوروز قدح گیر به دستبا لالهرخی اگر تو را فرصت هست
چون نیست حقیقت و یقین اندر دستنتوان به امید شَک همه عمر نشست
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دستچون هست به هر چه هست نقصان و شکست
خاکی که به زیر پای هر نادانیستکفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانیست
دارنده چو ترکیب طبایع آراستاز بهر چه افکندش اندر کم و کاست؟
در پردۀ اسرار کسی را ره نیستزین تعبیه، جانِ هیچ کس آگه نیست
در خواب بُدَم، مرا خردمندی گفتکز خواب کسی را گُلِ شادی نشکفت
در دایرهای که آمد و رفتن ماستاو را نه بدایت، نه نهایت پیداست
در فصل بهار اگر بتی حور سرشتیک ساغر مِی دهد مرا بر لب کِشت
دریاب که از روح جدا خواهی رفتدر پردهٔ اسرار، فنا خواهی رفت
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدهستدریاب که هفتهٔ دگر خاک شدهست
عمریست مرا تیره و کاریست نه راستمحنت همه افزوده و راحت کم و کاست