دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
هر چند که رنگ و بوی زیباست مراچون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
ماییم و می و مُطرب و این کنجِ خرابجان و دل و جام و جامه پُر دُردِ شراب
آن قصر که جمشید در او جام گرفتآهو بچه کرد و روبَه آرام گرفت
ابر آمد و باز بر سرِ سبزه گریستبی بادهٔ گلرنگ نمیباید زیست
اکنون که گل سعادتت پربار استدست تو ز جام مِی چرا بیکار است؟
امروز تو را دسترس فردا نیستواندیشهٔ فردات به جز سودا نیست
ای آمده از عالم روحانی تفتحیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
ای چرخ فلک! خرابی از کینهٔ توستبیدادگری شیوهٔ دیرینهٔ توست
ای دل! چو زمانه میکند غمناکتناگه برود ز تن روانِ پاکت
این بحرِ وجود آمده بیرون ز نَهُفْتکس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت