دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
از کوزهگری کوزه خریدم باریآن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتیوز هفت و چهار دایم اندر تفتی
ای دل تو به اسرار معما نرسیدر نکته زیرکان دانا نرسی
ای دوست حقیقت شنو از من سخنیبا بادهٔ لعل باش و با سیم تنی
ای کاش که جای آرمیدن بودییا این ره دور را رسیدن بودی
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشیسرمست بدم که کردم این عیاشی
بر شاخ امید اگر بری یافتمیهم رشته خویش را سری یافتمی
بر گیر پیاله و سبو ای دلجویفارغ بنشین به کشتزار و لب جوی
پیری دیدم به خانهٔ خماریگفتم نکنی ز رفتگان اخباری
تا چند حدیث پنج و چار ای ساقیمشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی
چندان که نگاه میکنم هر سوییدر باغ روان است ز کوثر جویی
خوش باش که پختهاند سودای تو دیفارغ شدهاند از تمنای تو دی
در کارگه کوزهگری کردم رایدر پایهٔ چرخ، دیدم استاد به پای
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی«حکمی که قضا بُود، ز من میدانی؟»
زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرریپُر کن قدحی، بخور، به من ده دگری
گر آمدنم به خود بُدی، نآمدمیور نیز شدن به من بُدی، کی شدمی
گر دست دهد ز مغز گندم، نانیوز مِی دو منی ز گوسفندی، رانی
گر کار فلک به عدل سنجیده بُدیاحوال فلک جمله پسندیده بُدی
هان کوزهگرا بپای اگر هشیاریتا چند کنی بر گِل مردم خواری؟
هنگام صبوح ای صنمِ فرخپیبرساز ترانهای و پیشآور می
برخیز بُتا، بیا ز بهر دل ماحل کن به جمال خویشتن مشکل ما
چون عهده نمیشود کسی فردا راحالی خوش دار این دلِ پر سودا را
قرآن که مهین کلام خوانند آن راگهگاه نه بر دوام خوانند آن را
گر مِی نخوری طعنه مزن مستان رابنیاد مکَن تو حیله و دستان را