دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
یک روز ز بند عالم آزاد نیمیک دم زدن از وجود خود شاد نیم
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکنفردا که نیامدهست فریاد مکن
ای دیده اگر کور نئی گور ببینوین عالم پر فتنه و پر شور ببین
برخیز و مخور غم جهان گذرانبنشین و دمی به شادمانی گذران
چون حاصل آدمی در این شورستانجز خوردن غصه نیست تا کندن جان
رفتم که در این منزلِ بیداد بُدَندر دست نخواهد بجز از باد بُدَن
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمیننه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
قانع به یک استخوان چو کرکس بودنبه زآنکه طُفیلِ خوانِ ناکس بودن
قومی متفکرند اندر ره دینقومی به گمان فتاده در راه یقین
گاویست در آسمان و نامش، پروینیک گاوِ دِگَر نَهُفته در زیرِ زمین
گر بر فَلَکَم دست بُدی چون یَزدانبرداشتَمی من این فَلَک را زِ میان
مشنو سخن از زمانه ساز آمدگانمی خواه مروق به طراز آمدگان
می خوردن و گرد نیکوان گردیدنبه زآن که به زرق زاهدی ورزیدن
نتوان دل شاد را به غم فرسودنوقت خوش خود به سنگ محنت سودن
آن قصر که با چرخ همی زد پهلوبر درگه آن شهان نهادندی رو
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟وز تار امید عمر ما پودی کو؟
از تن چو برفت جان پاک من و توخشتی دو نهند بر مغاک من و تو
می خور که فلک بهر هلاک من و توقصدی دارد به جان پاک من و تو
از هرچه بجز می است کوتاهی بهمی هم ز کف بتان خرگاهی به
بنگر ز صبا دامن گل چاک شدهبلبل ز جمال گل طربناک شده
تا کی غم آن خورم که دارم یا نهوین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
یک جُرعه میِ کُهَن ز مُلکی نو بهوَز هر چه نه مِی طریق بیرون شو به
آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشیمعذوری اگر در طلبش میکوشی
از آمدن بهار و از رفتن دیاوراق وجود ما همی گردد طی