دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
از جملهٔ رفتگان این راه درازبازآمده کیست تا به ما گوید راز!؟
ای پیر خردمند پگهتر برخیزوآن کودک خاکبیز را بنگر تیز
وقت سحر است خیز ای مایهٔ نازنرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
مرغی دیدم نشسته بر بارهٔ طوسدر پیش نهاده کله کیکاووس
جامی است که عقل آفرین میزندشصد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
خیام اگر ز باده مستی خوش باشبا ماهرخی اگر نشستی خوش باش
در کارگه کوزهگری رفتم دوشدیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ایام زمانه از کسی دارد ننگکو در غم ایام نشیند دلتنگ
از جرم گِلِ سیاه، تا اوج زحلکردم همه مشکلاتِ کلی را حل
با سرو قدی تازهتر از خرمن گلاز دست منه جام می و دامن گل
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریموین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم
این چرخ فلک که ما در او حیرانیمفانوس خیال از او مثالی دانیم
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریمزان پیش که از زمانه تابی بخوریم
برخیزم و عزمِ بادهٔ ناب کنمرنگِ رخِ خود به رنگ عنّاب کنم
بر مفرش خاک، خفتگان میبینمدر زیرِ زمین، نهفتگان میبینم
تا چند اسیر عقل هر روزه شویمدر دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم
چون نیست مقام ما در این دهر مقیمپس بی می و معشوق خطائیست عظیم
خورشید به گِل نَهُفت مینتوانمو اسرار زمانه گفت مینتوانم
دشمن به غلط گفت که من فلسفیامایزد داند که آنچه او گفت نیام
ماییم که اصلِ شادی و کانِ غمیمسرمایهٔ دادیم و نهادِ ستمیم
من می نه ز بهر تنگدستی نخورمیا از غم رسوایی و مستی نخورم
من بی می ناب زیستن نتوانمبی باده کشید بار تن نتوانم
هر یک چندی یکی برآید که منمبا نعمت و با سیم و زر آید که منم
یک چند به کودکی به استاد شدیمیک چند به استادی خود شاد شدیم