دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
گویند بهشت و حورعین خواهد بودآنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گویند بهشت و حور و کوثر باشدجوی می و شیر و شهد و شکّر باشد
گویند هر آن کسان که با پرهیزندزآنسان که بمیرند چنان برخیزند
می خور که ز دل کثرت و قلت ببردو اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
هر راز که اندر دل دانا باشدباید که نهفتهتر ز عنقا باشد
هر صبح که روی لاله شبنم گیردبالای بنفشه در چمن خم گیرد
هرگز دل من ز علم محروم نشدکم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هم دانهٔ امید به خرمن ماندهم باغ و سرای بی تو و من ماند
یاران موافق همه از دست شدنددر پای اجل یکانیکان پست شدند
یک جام شراب صد دل و دین ارزدیک جرعهٔ می مملکت چین ارزد
یک قطرهٔ آب بود با دریا شدیک ذرهٔ خاک با زمین یکتا شد
یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرداز کوزه شکستهای دمی آبی سرد
آن لعل در آبگینهٔ ساده بیاروآن محرم و مونس هر آزاده بیار
از بودنی ای دوست چه داری تیماروز فکرت بیهوده دل و جان افکار
افلاک که جز غم نفزایند دگرننهند به جا تا نربایند دگر
ای دل غم این جهان فرسوده مخوربیهوده نهای غمان بیهوده مخور
ای دل همه اسباب جهان خواسته گیرباغ طربت به سبزه آراسته گیر
این اهل قبور خاک گشتند و غبارهر ذره ز هر ذره گرفتند کنار
خشت سر خم ز ملکت جم خوشتربوی قدح از غذای مریم خوشتر
در دایرهٔ سپهرِ ناپیدا غورجامیست که جمله را چشانند به دور
دی کوزهگری بدیدم اندر بازاربر پاره گلی لگد همی زد بسیار
زآن می که حیات جاودانیست بخورسرمایه لذت جوانی است بخور
گر باده خوری تو با خردمندان خوریا با صنمی لاله رخی خندان خور
وقت سحر است خیز ای طرفه پسرپر بادهٔ لعل کن بلورین ساغر