دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
افسوس که نامهٔ جوانی طی شدوآن تازهبهارِ زندگانی دی شد
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بودنی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
این عقل که در ره سعادت پویدروزی صد بار خود تو را میگوید
این قافلهٔ عمر عجب میگذرددریاب دمی که با طرب میگذرد
بر پشت من از زمانه تو میآیدوز من همه کار نانکو میآید
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشدوز خوردن آدمی زمین سیر نشد
بر چشم تو عالم ارچه میآرایندمگرای بدان که عاقلان نگرایند
بر من قلم قضا چو بی من رانندپس نیک و بدش ز من چرا میدانند
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد؟چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد؟
تا راهِ قلندری نپویی نشودرخساره به خونِ دل نشویی نشود
تا زُهْره و مَه در آسمان گشت پدیدبهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید
چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرددل را به کم و بیش دُژَم نتوان کرد
حیی که به قدرت سر و رو میسازدهمواره همو کار عدو میسازد
در دهر چو آواز گل تازه دهندفرمای بتا که می بهاندازه دهند
در دهر هر آنکه نیمنانی دارداز بهر نشست آشیانی دارد
دهقان قضا بسی چو ما کشت و درودغم خوردن بیهوده نمیدارد سود
روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سردابر از رخ گلزار همیشوید گرد
زآن پیش که بر سرت شبیخون آرندفرمای که تا بادهٔ گلگون آرند
عمرت تا کی به خودپرستی گذردیا در پی نیستی و هستی گذرد
کس مشکل اسرار اجل را نگشادکس یک قدم از دایره بیرون ننهاد
کم کن طمع از جهان و میزی خرسنداز نیک و بد زمانه بگسل پیوند
گرچه غم و رنج من درازی داردعیش و طرب تو سرفرازی دارد
گردون ز زمین هیچ گلی برناردکش نشکند و هم به زمین نسپارد
گر یک نفست ز زندگانی گذردمگذار که جز به شادمانی گذرد