دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
فصل گل و طرف جویبار و لب کشتبا یک دو سه اهل و لعبتی حورسرشت
گر شاخِ بقا ز بیخِ بختت رُسْتهستور بر تنِ تو، عُمْر، لباسی چُسْت است
گویند کسان بهشت با حور خوش استمن میگویم که آب انگور خوش است
گویند مرا که دوزخی باشد مستقولیست خلاف، دل در آن نتوان بست
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشتاز اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
مهتاب به نور دامن شب بشکافتمی نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
میخوردن و شادبودن، آیینِ من استفارغبودن ز کفر و دین، دینِ من است
می لعل مذاب است و صراحی کان استجسم است پیاله و شرابش جان است
می نوش که عمر جاودانی این استخود حاصلت از دور جوانی این است
نیکی و بدی که در نهاد بشر استشادی و غمی که در قضا و قدر است
در هر دشتی که لالهزاری بودهستاز سرخی خون شهریاری بودهست
هر ذره که در خاک زمینی بودهستپیش از من و تو تاج و نگینی بودهست
هر سبزه که بر کنار جویی رستهستگویی ز لب فرشتهخویی رستهست
یک جرعهٔ می ز ملک کاووس به استاز تخت قباد و ملکت طوس به است
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخپیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
آنان که محیط فضل و آداب شدنددر جمع کمال شمع اصحاب شدند
آن را که به صحرای علل تاختهاندبی او همه کارها بپرداختهاند
آنها که کهن شدند و اینها که نُوَندهر کس به مراد خویش یک تک بدوند
آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهادبس داغ که او بر دل غمناک نهاد
آرند یکی و دیگری بربایندبر هیچکسی راز همینگشایند
اَجْرام که ساکنانِ این ایوانانداسبابِ تَرَدُّدِ خردمنداناند
از آمدنم نبود گردون را سودوز رفتن من جلال و جاهش نفزود
از رنج کشیدن آدمی حر گرددقطره چو کشد حبس صدف در گردد
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شدوز دستِ اَجَل بسی جگرها خون شد