دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
نمی شد نو خط دیوان ما، رشک گلستانیز بسم الله بر سر گر نمی زد شاخ ریحانی
تا نام تو سردفتر معنی ست رقم رابرفرد بیان، سجده ضرور است قلم را
بیند چگونه غیر تو بیننده خداخواهد ترا نمود نماینده خدا
فردوس را نمونه ساغر دهد به ماآن ساقیی که باده ز کوثر دهد به ما
در محبت سست بنیادیم چون قصر حباباز پر کاهی به هر سو می پرد دیوار ما
دلم در نازکی باج از پر پروانه می گیردبشوی از نرگس خود، سرمه آتش نگاهی را
گر دلم نالان شد از دست بتان، عیبش مکنکاوش ناحق، به فریاد آورد ناقوس را
در بام فلک، ماه چه سان رنگ نبازد؟کز پنجره زلف شده روی تو پیدا
دوران چگونه با تو کند هم پیاله ام؟بلبل نخورده از قدح گل، شراب را
ز گلها، سروها را دورمنشان ای چمن پرورکه دایم شیشه ها را جا بود نزدیک ساغرها
بردار فنا، رنگ دگر شد سخن از مامنصور خورد تاب حسد چون رسن از ما
ستاره چشم می پوشد ز غصهچو بیند بی گره، ابروی ما را
زمین در سایه خم می زند گلبانگ جوش اینجاسبوی می به زور باده می آید به دوش اینجا
منت خضر بر سرم نیست، چو شمع انجمنآب حیات می دهد، آتش سوختن مرا
زین دودمان ندیدیم خونگرمی شراریباید در آتش افکند چون لاله دودمان را
چو نیست در سخن خویش فتح باب مراهزار حرف به دل مانده چون کتاب مرا
ز بس آمد به نزدیکم، چو مژگانش نمی بینمنباشد دور اگر گویم نشد آن نازنین پیدا!
دست نتوان داشتن یکبارگی از کار عشقدل چو بردارم ز جان، بر لب گذارم آه را
ماییم و دیدن گل روی تو ساقیادلبستگی به سنبل موی تو ساقیا
نه من از میکده بیرون روم، نه زاهد از مسجدچه زین بهتر، نه او بیند مرا هرگز، نه من او را
ای دل از خاطر برون کن طره جانانه رایاد دارد چون تو این زنجیر، صد دیوانه را
باران سنگ فتنه اگر دیرتررسداز خود چو لاله رخنه برآرد ایاغ ما
گر به سوی دیده، اشکم برنگردد دور نیستکی شناسد کودک یکروزه، جای خویش را
می گزد همچو نغمه خارجبی قدح، سیر ماهتاب مرا