دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
از اسم بی مسما، خیزد همیشه خواریپا می نهند بر سر، دایم گل زمین را
تازه شد از روی یار، چشم جدا دل جداچید گل از نوبهار، چشم جدا دل جدا
گر بود بند قبا از موی گل باریکترمی کند همرنگ داغ لاله، پهلوی ترا
از باده پس نیامد، رنگ پریده مابرگشتگی ندارد، صید رمیده ما
شکوه دانه و دام از نفس انداخت مراشور بیهوده ز چشم قفس انداخت مرا
برگ گل تازه را، جام طرب ساختیمتا نرود تازگی همچو جم از نام ما
به سوی خاکساران محبت جلوه ای سر کنبساط ارغوان در سرزمین زعفران بگشا
دلخوشی نمی داند، راه خانه ما راغم ز روی هم خیزد، آب و دانه ما را
فصل گلگشت چمن شد ای گل رعنا بیابرگ عیش از کف مده، با ساغر و مینا بیا
یار سرگرم حیا، من ادب آموز نگاهچشم تا کار کند، شرم و حجاب است اینجا
جامده آیینه را نزدیک، کان دور از ادبتکیه گاه خویش می خواهد سر زانوت را
گشت خداکارساز، عاشق جانباز راکیست که بر هم زند،کار خداساز را
به پای شوق گشتم هرطرف بسیار در صحراکشیدم شکل حیرانی بدین پرگار در صحرا
ما بیخبران، راست رو بزم خطاییمچون تیر کمانچه، نشناسیم هدف را
پیش هر باد، ز بی برگی خود می نالددر غم بند زبان نیست نی بیشه ما
غارتگر حیا نکنی جام باده رانکهت فزون بود گل کم آب داده را
کو دم گرمی که سوزد پنبه گوش مراشور هشیاری چشاند مغز بیهوش مرا
بوسه به پیغام داد و گشت پشیمانهمت او را ببین و طالع ما را!
چو رو دهد بر آن شوخ مست، رفتن مابود چو شیشه می، خون ما به گردن ما
شمع! بنشین ز طربخانه پروانه جداترک فانوس مکن،گور جدا، خانه جدا
آن زلف سیه دل سبکپایک سر دارد، هزار سودا
محتسب می افکند بیهوده در هنگامه سنگزور می، خواهد شکستن شیشه نشکسته را
از عکس لب لعلت، پیمانه شود پیداوز سایه مژگانت، میخانه شود پیدا
می برد گل رویت، رنگ صد گلستان رامی زند لب لعلت، راه صد بدخشان را