دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
بس که آن وحشی غزالم سر به صحرا داده استمی برد با خود چو مجنون هر طرف آهو مرا
کند چون دیده ما حفظ اشک خود، مکن عیبشجهان ویران شود گر واگذارد آب را دریا
شوق به روی تیغ دویدن به پای خودآرد به صیدگاه تو رنگ پریده را
ما خزان پرورده عشقیم، عیب ما مکنگر نبیند بویی از بهبود، رنگ زرد ما
به شب زلف بتان، روز تمام است اینجاگل رخسار، شفق پرور شام است اینجا
ساقی پیاله داد به چنگ هوس مرامطرب چو نی نواخت به تار نفس را
کمان طالع ما تیر برنمی تابدمگر ز غیب خورد تیر بر نشانه ما
بس که از جوی صفا، شاداب می بینم تراهمچو عکس شاخ گل در آب می بینم ترا
ندید مادر ایام، روی شوکت ماچو طفل اشک، بزرگی نبود قسمت ما
به عجز پای منه، عرض مرد می رود اینجاپی تو سایه به قصد نبرد می رود اینجا
بس که زان گل در دل ما خار نومیدی شکستسبزه نالان می دمد از خاک دردآلود ما
به تسکین دلم یکسان بود لطف و عتاب اواگر سرد است اگر گرم، آب ساکن سازد آتش را
می دود چون طفل بر زانوی آن گل پیرهنواگذارد گر عروس نوبهار، آیینه را
بس که سرسبزی بود در طالع بی حاصلانمی تواند سبز شد، هرجا نشانی بید را
از بس که دید رو، ز لب می پرست ماساغر برون نرفت چو نرگس ز دست ما
از بس گل برگشتگی، در آب دارد طالعمویرانی افزون می کند، تعمیر من ویرانه را
بهار افکنده در صحن چمن از سبزه قالیهادمیده خفتگان باغ را برگ از نهالیها
آن بلبل مستم که ز گلریزی افغانبر روی هوا طرح کنم باغ ارم را
به روی ما چو دف از ذوق می زند سیلیگهی که مادر گیتی کند نوازش ما
بس که شد مرغ نگاهم بی گل رویت ضعیفبرنمی تابد ز سستی تهمت پرواز را
مرد خدا نمی شود، گرچه زن از کنار خودبر در مسجد افکند، طفل حرام زاده را
هر چند قطره کردیم، در جستجوی دریاچون آب کم نبردیم راهی به سوی دریا
یافتم منزلگه وصل تو جای خویش رارهبر خود چون نسازم نقش پای خویش را؟
به مثل سازی خود گر دکان نچیده خداچرا به صورت بی مثلت آفریده خدا؟