دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
روان کردم به کویش قاصدی از اشک و می ترسمکزین کودک نیاید تندرفتاری چو کاهلها
چو باغ کاغذی این باغ آنچنان تنگ استکه نیست چارحدش جای باغبان تنها
دوش که در بزم عشق، توبه زاهد شکستکرد سپند شراب، سبحه صددانه را
به سر گشودن خمهای می چو دست زدیمکسی نکرد چو پیمانه دستیاری ما
همچو راه کوچه زنجیر، در صحرای عشقهرقدم صدچاه غم در پیش و پس باشد مرا
به غیر از عشق اگر آیین دیگر دلنشین می شدبه ذوق سوختن می داشتم آیین هندو را
ساقی! بط می در قفس طاقچه حیف استاین مرغ،بود بر سر زانوی تو زیبا
همچون سبوی خالی، پر سازم از هوایشدر بزم او چو از دل بیرون کنم هوس را
ناصح از پند تو بیزارم، چه می گویی مرامی کند حرف تو آزارم، چه می گویی مرا
نیست یک جا که سرزلف سیاهش نرسدمی رسد از دو طرف چون شب یلدا همه جا
نشاند پیش خود آن شوخ بی حجاب مراچو سایه همدم خود کرد آفتاب مرا
بی قد شمشاد او، دست چنار آمد به دردبس که می ساید به یکدیگر کف افسوس را
در هنرمندی ز مردن نیست غم استاد رازنده دارد کار شیرین، تا ابد فرهاد را
به نقش بندی رویت چو کف گشاده خداندیده رنگ رخت، دل ز دست داده خدا
نقش خیالش نبرد، گرد کدورت ز دلصورت شادی چه سود، کاخ غم اندود را
جاده طوفانی دریای سراب است اینجازورق نقش قدم بر سر آب است اینجا
مشت خسم، ولی چو نشینم به آن بهارگلدسته می کند اثر رنگ و بو مرا
ناله برآید از ورق، گریه کنان رود قلمکاتب اگر رقم کند، حال من خراب را
گر گل نکند در طلبت آبله از پادارد سر هر خار درین ره گله از پا
مگر چاه زنخدانت نمایان گشت در صحراکه بر دور تو می بینم کبوترهای چاهی را
درین محیط که سرگشتگی ست حاصل مایکی فتاده چو گرداب، راه و منزل ما
منت آب خضر نیست جوی بر سر ماطالع خشک لبی مانده به اسکندر ما
می شد از خشک و تر این خاکدان قانع به سنگعقل اگر می بود چون کبک دری، دیوانه را
چون تنور لاله از دودی نشد قسمت پذیرکاش می افتاد آتش در اجاق بخت ما