دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
جوان مردم، ولیکن نه زنی دارم نه فرزندینبوده غالبا در طالع من، دشمن چندی
به برگ عیش رسم، گر چو نوبهار آییمیان باغ شوم، چون تو در کنار آیی
گر نشینم، جای می گیرم به پهلوی غمیور بخوابم، می گذارم سر به زانوی غمی
جانا ز تو شادم به سلامی و پیامینی از تو پیامی به من آمد، نه سلامی
من نه ابرم، نه تو گل، بهر چه در باغ وصالچون زمین تر شود از گریه من، خنده کنی
از بس گل ناسازی ام در جیب و دامن می کنیزان پیشتر کآیی برم، سامان رفتن می کنی
بی وضو، دست به پیمانه صهبا نکنیغسل ناکرده، نظر جانب مینا نکنی
آخر این جان سبکروح ز تن خواهد رفتبه قفس داشتن مرغ هوایی تا کی؟
بس که گشته شیوه اسلامیان حق دشمنیحق گریزد از مسلمان در پناه ارمنی
ای که گویی فیض دارد سرزمین مصر و شامهرچه می گویی تو از فیض سحرگاهی بگوی
نسترن می طلبد از بدنت خوشبوییرخت گل می برد از پیرهنت خوشبویی
هر دو بی مثلیم در هنگامه ناز و نیازمن برای دادن دل، تو برای دلبری
رزقم چو یاقوت، از تنگ بختیخون جگر شد، آن هم به سختی
در باغ گیتی، شد قسمت منرزق معلق، چون سردرختی
سنگباران کرد شبنم بی رخ او باغ راورنه کی می بود رنگ از روی گلها رفتنی؟
چشم من سوی تو، چشم تو به سوی دگریمن به روی تو ببینم، تو به روی دگری
ای شوخ لاله رخسار، باغ و بهار ماییغم در میان ما نیست، تا در کنار مایی
ندارد دیده ما طالع نظاره روییچو پیشانی نمی بینیم غیر از چین ابرویی
کهنه شد گلشن، ز جوی شیشه آبی نوش کنتا ز رخسارت شود پیدا، گلستان نویی
گل را نبود رونق رویی که تو داریسنبل ندهد نکهت مویی که تو داری
تازگیهای بهار از گل تر مستغنی ستگل سیراب در ایام خزان بایستی!
غیر اگر سویت ببیند، رونپوشی، رخ نتابیگر من از دورت ببینم، شرمگینی، در نقابی
صبوحی می کنم در اول شبکنم چون یاد فیض صبحگاهی
برون رفتن چو تیر از خانه، می زیبد جوانان راتلاش گوشه گیری کن، چو از پیری کمان باشی