دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
نه تلاش سیر گلشن، نه سر کنار جویینه هوای می پرستی، نه دماغ های و هویی
در دیار غم به غیر از کودکان اشک ماکی بود چندین دبستان طفل را مادر یکی
چو آن سربسته مینایی که دارد باده روشنبه جای چشم بیدارم، دل بیدار بایستی
باغبان چون نکند خنده ز بی عقلی تو؟نخل خشکیم و ز ما میوه تر می طلبی
حاصل دنیا و دین را مفت نستاند کسیبس که رایج گشت در بازار ما بی حاصلی
از بس که به ما نظر نداریدر خاطر ما گذر نداری
ای چرخ ناملایم، با مردمان چه داری؟دنبال کار خود باش، با این و آن چه داری؟
طرب می چکد از صدای صراحیمقام نشاط است جای صراحی
شکری شود زبانم، چو به حرف من بخندیدوچمن شکفته گردم، چو تو یک دهن بخندی
سرکشی در صورت افتادگی زیبنده نیستزلف را بایست یا افتادگی، یا سرکشی
ای روی تو سردفتر گلهای بهاریبهر تو کند آب چمن آینه داری
دهان غنچه، روی گل، جبین نسترن داریگلستانی ست رخسارت، چه پروای چمن داری
بس که از روی نزاکت بر ما می آییهمچو گلبرگ، به امداد صبا می آیی
به ز سر رشته عقل است گر از طره خویشسر زنجیر به دست من دیوانه دهی
تا تو رفتی، زندگی رفت از برم، بازآ که منچون چراغ مرده ام در انتظار زندگی
دلا مخواب که در کارخانه قسمتصفا به آینه دادند مزد بیداری
هر طرف صد گل سیراب نشاط است، ولینیست یک گل که برآرد ز دلم خار غمی
گشودم لب که با مطرب برآرم یک نفس چون نیهجوم ناله ام نگذاشت از بهر نفس جایی
خورشید مشت خاری ست، جایی که گل تو باشیمه کاسه سفالی ست، آنجا که مل تو باشی
گل نورسی، ولیکن ز غرور تازگیهاچمن از پی ات گر آید، به بهار ما نیایی
یک سخن نشنیدم ای گل از دهان نازکتبا لب خندان، تلاش بی زبانی تا به کی؟
به زلفت می کند از آشنایی شانه همراهیوگرنه با پریشان کی کند بیگانه همراهی
قطره پیمایی ست کار ساقی بزم فلکخشک می گردد ایاغش، تا لبی تر می کنی
رویش چو آفتاب است، او را نمی شناسیزلفش چو مشک ناب است، او را نمی شناسی