دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
در راه کوی جانان، منت کش بلد نیستدر قاصدی ندیدیم، چون اشک، سر به راهی
چون نگرداند ورق، از بیم آه و ناله ام؟با گل کاغذ ندارد باد و باران دوستی
دلا در زیر بار آرزو بسیار می مانیبیفکن بار خود را، ورنه از رفتار می مانی
ای که داری گله از دست فراموشی یارادب آن است که در خاطر او جا نکنی
کشتی ز بی آرامی ام، آرام جان کیستیکردی به این بیخوابی ام، شب میهمان کیستی
بر دیده گذارم کف پایی که تو داریمالم به رخ زرد، حنایی که تو داری
گر به مهر همه چون صبح برآرم نفسیندهد چرخ ازین فرقه به من همنفسی
آتشین رخسار ما شمعی ست بزم حسن رالیک شمعی کز سرش گل کرده تا پا روشنی
نخواهی داشت رنگ از سوختن هم، ای خس گلشناگر در آتش بی طالعیها همچو من باشی
در کار معنی پروری کافتاده ناحق بر سرمبخت بدم می افکند، هر دم به فکر باطلی
در کوچه زنجیر به خاکم بسپاریدروزی که بمیرم ز غم سلسله مویی
قسمت ما درد بسیار است و درمان اندکیبی سرانجامی ز حد افزون و سامان اندکی
اگر با ما سیه بختان بود ماه جهانتابیشب ما چون شب زلفت نخواهد دید مهتابی
چو رخ در آینه بینی، گل آرزو نکنیچو بنگری به قد خود، به سرو رو نکنی
زین گونه گر شیرین بود، لعل لب نوشین تودر بوسه خوردنها مرا از اشتها می افکنی!
خوش آن کز یاری دوران چو میناببینم خویش را پهلوی ساقی
دامن آرزویم پر شده از گوهر اشکباید آورد به کویت که خریدار تویی
از گل غمها به رنگ غنچه پژمرده استگر وطن سازد دلم در چشمه سار تازگی
به این بی برگی ات در برگرفتم، نرگسی بگشااگر خواهی بهاری را در آغوش خزان بینی
از نیک و بد کشیدیم، آزار آشناییبهر چه ما نباشیم، بیزار آشنایی
چون ز تنهایی غربت برهانم خود را؟من که عاجز شده ام در وطن از تنهایی
کنم گر جان فدای کودک اشکبه خونم می دهد آخر گواهی
بس که برگرد تو گشتم، سر من می گرددباید از شوق چنین گشت به قربان کسی
زندگی می آورد ای شمع، آب جوی صبحچون تو از موج نسیمش در پی مردن شدی؟