دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
چشم پرخون و نگردید دل ما خالیبه دو ساغر نشود شیشه صهبا خالی
دلا غیر از رهی کز دیدن او می روی از خودبه هر راهی که خواهی رفت، از رهزن خطر داری
جنگ با من دارد ای دل تا طلبکارش توییاز من آن بدخو چه می خواهد، گرفتارش تویی
کس چه می داند که پیمانت نمی ماند درستگر ز بدمستی قدح را بر سر ما نشکنی
به آن گل می توانی همچو شبنم گشت همزانواگر از چشمه سار پاکی طینت وضو داری
از بس که دارم زین چمن، درد و غم آوارگیچون گل به جیب و دامنم، بی سعی ریزد پارگی
صورت پذیر درد است، دیبای زندگانیبی موجه الم نیست، خارای زندگانی
چون نمدپوش شدی، خدمت قیصر نکنیآب چون آینه بر دست سکندر نکنی
نه دود است این که بر اطراف روی شمع می افتدپریشان می کند در ماتم پروانه، گیسویی
داد بی موجب عنانم را به دست رهزنیآنچه من از دوست دیدم، کس ندید از دشمنی
بس که هر سو رخنه دارد کلبه ام چون خانه گلسر برآورده ست گویی از گریبان خرابی
من و ذوق باده نوشی، ز ایاغ صبحگاهیگل نغمه تازه کردن، به دماغ صبحگاهی
بکش ساغر پیاپی تا به رنگ ارغوان باشیبنوش آب حیات از جوی مینا تا جوان باشی
چشم مرا آب داد، تازگی روی میرنگ شکفتن گرفت، طبع من از بوی می
پریده بلبل و مانده ست آشیان از ویبه دست حادثه چون کاسه گدا خالی
از غم دنیا نباشد هیچ کس جان بردنیکس نمی آید به این غمخانه غیر از مردنی
ز خوان صحبت یاران، چو شیشه ساعتبجز کدورت خاطر چه در گره بستی؟
بر ما چه سان نخندد، دام و قفس ز هر سو؟کز صیدگه نخوردیم چیزی به غیر بازی
چو یاقوت از زمین هم در وطن گر پست تر باشیازان بهتر که در غربت به روی تخت زر باشی
ما به جای قطره، دریا ریختیم از چشم تردیده ما را ببین وز ابر بارانی مگوی
گفتی که در دل تو، نگشود خاطر منچون خاطرت گشاید؟ در تنگنا نشستی
روز و شب جام به کف دارم و محروم شرابهمچو نرگس شده ام باده گسار عجبی
قتل ما بی دست و پایان را دلیری شرط نیستکشتن سیماب می آید ز هر بی جرأتی
رخ لاله، زلف سنبل، لب غنچه، صوت بلبلهمه چیز داری ای گل، چه کنم وفا نداری