دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
زلفی که بر زبان و دل شانه بگذردماند به آن شبی که به افسانه بگذرد
بس که خیال آن پری، مایه دردسر شودترسم اگر ببینمش، دردسر دگر شود
بدین سان رخ ز من گر آن گل بدخو بگرداندبه تصویرش اگر افتد نگاهم، رو بگرداند
ز شور جلوه گاهش می توان یافتکزان قامت، قیامت می تراود
در ازل نگشود چشمم تا غمش پیدا نشددیده ام چون شمع جز بر روی آتش وا نشد
گفتگوی گلشن رویش دهان را تازه کردحرف سنبلزار گیسویش زبان را تازه کرد
مرا به نسبت آدم، زمانه خوار کندخطا ز دست پدر شد، پسر چه کار کند
گل خورشید اگر گلدسته می شدبه تار سنبل او بسته می شد
چشم مرا به شوق رخت خواب می برددام از پی گرفتن مهتاب می برد
نازم به دام زلف تو کز طایر دلمآرام برد و سلسله جنبان رم نشد
دل پیش تو از طعنه اغیار نترسدگلچین ز خراشندگی خار نترسد
به امیدی که چو طفل نگهم بازآییتا دم صبح، در خانه چشمم وا بود
نمی استد به زور صبر، اشک غربت آلودممگر پیش ره این آب را خاک وطن گیرد
در ساز فغانم ره آواز غلط شداز زمزمه ام نغمه دمساز غلط شد
رهبری کو تا دل از سرگشتگی بی غم شودخضر بیشم کرد سرگردان، که عمرش کم شود!
در شب وصل، نمایان شدن صبح فراقدلخراش است چو در زلف سیه، موی سفید
از خشکسال، رند قدح نوش را چه غمباغ طرب ز آتش تر آب می خورد
لبت چگونه دلم را به وعده شاد نداردکه قفل غنچه کلیدی به غیر باد ندارد
ز بس به اهل وطن می کشد دلم در هنداگر به هند کشم آه، در وطن شنوند
بر سر تردامنی، دوزخ ز جانم تاب برددامن خود را فشردم، آتشش را آب برد
با درد من دوای کسی سازگار نیستنبضم دراضطراب ز دست طبیب شد
این یک دم نابود، چه باشد چه نباشدبا آتش ما دود، چه باشد چه نباشد
کس به فریاد جرس گر نرسد، جا دارددل که بیدرد بود، ناله چه تاثیر کند
اشکم نمی کشد پای، از راه کوچه گردیطفلی که خودسر افتاد، چون دربدر نباشد؟