دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
چون هوای کوچه بند نی، درین سبز آشیانرو به هر جانب که آوردم، سر ره بسته بود
عیسی صفت است دختر رزمادر دارد، پدر ندارد
دل برد آن نگار، ببینم چه می کندگل کرد صید خار، ببینم چه می کند
شیرین به چشم کس ننماییم همچو اشکپرورده اند گوهر ما را به آب شور
حال طوفان زدگان هیچ نپرسید کسیموجه هرچند برای خبر آمد به کنار
آمد برهمن در حرم،با اهل دین شد همقدمبگذشت از سنگ صنم، دل بست بر سنگی دگر
یک گردش چشم نیم مستتاز گردش صد پیاله بهتر
ساقی به ته شیشه می ناب نگه دارخواهیم دگر تشنه شدن، آب نگه دار
به غیر ابروی جانان ندیده ام بیتیکه هر دو مصرعش از یکدگر بود بهتر
ز تنگدستی اگر با زمین شوم یکسانچو نقش پا ننشینم بر آستانه غیر
گرد کلفت بس که می ریزد مرا بر تن غباربر رخ آیینه می پاشد ز عکس من غبار
مگو تا کی توان بیگانه بود از مردم عالمبدین ناآشنایان، گر نباشی آشنا، بهتر
چون کند چشم ترم گلریزی باران اشکمی دود بهر تماشا، ابر در بالای ابر
زگل بی بهره ام وز آشیان دورچه سازد کس، زمین سخت، آسمان دور
پیغمبر حسنت ورق معجزه گرداندافکند من شک زده را در شک دیگر
دشت سبز و کوه سبز و شهر سبز و خانه سبزباز از نو شد کدوی باده در میخانه سبز
محضر صد بیخودی دارم ز جام می به کفساقی از مستی گمان دارد که هشیارم هنوز
از دهن اشتیاق، بوسه به پیمانه ریزگشت چو پیمانه پر، بر لب جانانه ریز
به نام پای تو هر گام خفته صد گل زخمعبث نگشته سر خار این بیابان تیز
شیشه خونها خورد و می گیرد قدح کام از لبشخنده ساغر ببین، از گریه مینا مپرس
کنم چون یاد ایام وصالشنیاید بر زبانم غیر افسوس
دور طرب نگردد، هرگز به کام نرگسنام تو گر نباشد بر دور جام نرگس
هر کجا پیمانه گیرد از لب جانانه بوسهست تا جان در بدن، می گیرم از پیمانه بوس
مایه آزار بود، صحبت ما با هوسما ز هوس واشدیم، وانشد از ما هوس