دفتر شعر
۲۲۲ شعر در این دفتر
برقیم ولی رنجه نسازیم گیا راهمت بگماریم که سوزیم صبا را
گرفت گریه ما کوه و دشت و صحرا رادگر ز دیده به دل سر دهیم دریا را
برخیز و گوی جلوه مالک رقاب راتا همچو ماه اسیر کند آفتاب را
خدایا روزی این خودپرستان ساز جنت راکه دوزخ جنت است آتشپرستان محبت را
چو آفتاب کند تاب شرم ماه ترابه موج فتنه درآرد خط سیاه ترا
سرمه کوری کشیدم دیده تحقیق راتا نبینم در لباس صدق هر زندیق را
آن قطرهام که بحر به دور افکند مراظلمت ز ننگ بر در نور افکند مرا
باز عشق آمد که آراید گلستان مراسازد از خون جگر شاداب بستان مرا
جنونی کو که سرگردان کنم در دیده طوفان راز برق کبریای اشک سوزم طور مژگان را
بردیم باز بر سر نظاره دیده راکردیم رام دیده نگاه رمیده را
به صبوری بفریبم دل شیدایی رادر جگر بند کنم ناله صحرایی را
هنوز شعلهفشانست آه حسرت ماهنوز غرقه به خونست چشم عشرت ما
عشق کرم آموز درآمد ز در ماصد قافله غم ریخت ز دل بر جگر ما
پامال ترکتاز خزان شد بهار ماای تیره روز ما و سیه روزگار ما
شبی که هجر بپرداخت از تو منزل ماکدام غم که نزد حلقه بر در دل ما
آشفتهتر از ماست بسی انجمن مابی نور بود شمع طرب در لگن ما
چون شعله پرتب است درون و برون ماتبخاله میزند لب خنجر ز خون ما
باز دل در موج تبخال از تب حرمان کیستلخت لختش در خروش از شعله هجران کیست
باز دل بر در غم طرح محبت انداختبر سر شعله چو خس رخت اقامت انداخت
عندلیب عشق را جز نالههای زار نیستزین گلستانش نصیبی غیر نوک خار نیست
خاکستر این سوخته را باز توان سوختصد مرتبه زیباتر از آغاز توان سوخت
امشب از شعله آهم جگر غم میسوختبر من و زندگی من دل ماتم میسوخت
ستم ز نرگس مستت ستمگری آموختجنون ز زلف سیاه تو داوری آموخت
ساقی که می خود همه در جام شمار ریختمستی همه در باده و پیمانه ما ریخت