دفتر شعر
۲۲۲ شعر در این دفتر
شناخت ذوق بهار آنکه گل به دامان ریختچو چید از جگر لاله داغ بر جان ریخت
چه آبروی که آن رانه عشق روی تو ریختکدام خون که نه بر خاکش آرزوی تو ریخت
هجر تو جزو اول دیوان محنتستوین چاکهای سینه گل باغ فرقتست
بر گوش دلم زمزمه توبه حرام استاین گوش پرستار نوای لب جام است
چون عدم از بر عالم برخاستبه هم آغوشی ما غم برخاست
کی ز ماتمخانه ما دود افغان برنخاستکی غم از بالین ما با چشم گریان برنخاست
کارم چو زلف یار پریشان و در هم استصد بحر خفته در جگر و دیده بینم است
ناله رازیست که در سینه نهفتن ستم استگوهر گوش بدین نیش نسفتن ستم است
هزار گل ز جگر در کنار خنده ماستخزان عافیت ما بهار خنده ماست
باز جانم دوزخ آشام از غم غمخوار تستدیدهام دریای خون از حسرت دیدار تست
امشب از دولت دیدار تو عید نظرستدیده را بر سر هر یک مژه رقص دگرست
ما و من برلب مرغان چمن بسیارستما چنینیم که هستیم سخن بسیارست
عالم ز ما تهی و ز افغان ما پرستشد عندلیب خاک و چمن از نوا پرست
ما غریبان را ز ناکامی کنار جان پرستدیده از خون جگر لبریز و دل ز افغان پرست
بی روی او نظاره ز چشمم برون نشستچون موج غصه بر سر دریای خون نشست
وفای عهد ز خوبان عهد ما غلطستنسیم عافیت از گلشن بلا غلطست
در مذهب ما هر چه بجز دوست حرامستگر خود همه ذوق طلب اوست حرامست
بی بصر دیده ارباب هوس حیرانستز آنکه بر دیده تصویر نظر پنهانست
برون شدن ز دلم درد را چه امکانستکه درد شوخ عنان ناله تنگ میدانست
چون غنچه دلم شیفته و دل نگرانستاز شوق نسیم چمنی جامه درانست
شه محبتم و ملک غم بلاد منستعمارت جگر از شعله عدل و داد منست
من آن صیدم که صیادم جنونستنشاط افزای جانم خاک و خونست
گستاخی نظاره ما جرم جنونستورنه دل ازین بیادبی غرقه به خونست
نهفته در دم شمشیر نوبهاری هستشهید شو اگرت با طرب شماری هست