دفتر شعر
۲۲۲ شعر در این دفتر
آن سرو خرامان که گذشت از چمن کیستو آن شمع برافروخته از انجمن کیست
در میزنم چه شد که گشایش پدید نیستقفل مرا معاملهای با کلید نیست
آتش به از گلیست کش آسیب خار نیستخون بهتر از مییست که آن را خمارنیست
آن نسیمم که سر و برگ خس و خارم نیستخانهزاد چمنم لیک به گل کارم نیست
نافه چو طره غالیه بار تو نیستعنبر سوده چو خط غبار تو نیست
نخل طلبم هیچ مرا برگ و بری نیستفرزند خزانم ز بهارم خبری نیست
بی سبب زلفش اضطراب نداشتتاب بیداد پیچ و تاب نداشت
تب دوش از ملال تو از خود خبر نداشتظالم به خود گمان ستم این قدر نداشت
دی قاصد یار آمد و مژگانتری داشتاز یار مگر بهر هلاکم خبری داشت
نوبهاران از در این باغ و بستان بازگشتخنده نومید از لب گلهای خندان بازگشت
از دل هزار لخت به چشم نثار رفتجز داغ هر چه بود درین لالهزار رفت
از فیض گریهام مژه نشو و نما گرفتسامان صد بهار چمن زین گیا گرفت
شب بیخبرم حرف فراقت به زبان رفتگوشم به خروش آمد و هوشم به فغان رفت
دوش غم بر گریههای زخم ما خندید و رفتپارهای بر ریشهای ما نمک پاشید و رفت
از عافیت طراوات گلزار کس مباداین شعله مهربان خس و خار کس مباد
شب نخل تجلی به گلستان تو بر دادهر موی مرا ذوق تماشای دگر داد
هر قطره خون گرم که از دل در اوفتددوزخ شود اگر همه در کوثر اوفتد
غم عشقت به عالم در نگنجدبلی این روح در پیکر نگنجد
چنان که باغ در آغوش گل نمیگنجدشکیب در دل مدهوش گل نمی گنجد
مگر بازم دل از زخم جفایی شاد میگرددکه مرگم گرد جان بهر مبارک باد میگردد
سر آشفته بختم تا به کی بر خویشتن خنددچو غنچه کاش این سر در گریبان کفن خندد
از روز سیاهم شب هجران گله داردوز صبحدمم شام غریبان گله دارد
غمش به تازه ندانم چه مدعا داردکه فکر مرهم بهبود زخم ما دارد
بر خرمنم طلیعه برقی گذار کرداز شعله مو به موی مرا مایهدار کرد