دفتر شعر
۲۲۲ شعر در این دفتر
کوش تا سیراب از بحر تماشا نگذریهمچو موج هرزه گرد از روی دریا نگذری
چند از بحر طلب موج دویی انگیزیروی گل بینی و در دامن خار آویزی
چندم ای اشک به تاراج محبت خیزیپی خونریزی ارباب ملامت خیزی
یک دو روزی شد که چون گل غوطه در خون میزنیقرعه نازی به نام اشک گلگون میزنی
مگر از کمین حسنی شبخون زده سپاهیکه گذشته باز بر دل پی تازه نگاهی
پر تماشا مکن آیینه که حیران نشویزلف بر خویش میفشان که پریشان نشوی