دفتر شعر
۲۲۲ شعر در این دفتر
کو دل که رو به میکده مشرب آوریمشبخون کفر بر سپه مذهب آوریم
کو حریفی تا دو جامی از می احمر زنیمچون شراب از بیخودیها تکیه بر ساغر زنیم
تا کی چو طفل عقل دم از مهر و کین زنیمکو همتی که پای بر آن و بر این زنیم
برخیز تا زیارت ماتمسرا کنیمجان را برای قطره اشکی فدا کنیم
تا چند درین غمکده بیکار نشینیمبیکارتر از دیده بی یار نشینیم
سکه به نام عجز زد شوکت پادشاهیمکوکبه سوز فتح شد صولت بیسپاهیم
ما روزی حیات بجز خون نمیدهیمدردسری به صد می گلگون نمیدهیم
رسم عشاقست خندان اشک حرمان ریختندیده در طوفان خون و گل به دامان ریختن
قوت جگرت ز جوش بستانروزی لب از خروش بستان
از شهیدان تو فرمان بردن و جان باختنوز تو کردن گوی سرشان را و چوگان باختن
اشک حسرت در عذار ما غریبان ریختنهیچ کم نبود ز خون صد مسلمان ریختن
ساقی به سودا جام رو کنتسخیر ولایت سبو کن
این شهادتگه عشقست تقاضایی کنتیغ بیکار نشستهست تمنایی کن
چون نعش من برند برون از سرای منمحنت برهنه پای دود از قفای من
درد ما ننگ مداوا برنتابد بیش ازینناز اعجاز مسیحا برنتابد بیش ازین
ره گر اینست درین بادیه گمراهی بهخنده غفلتم از گریه آگاهی به
جان را شکنج ساز و به زلف حبیب دهوین مشت خاک تیره به چشم رقیب ده
هر خار کان ز گلشن هجران برآمدهدر پای دل شکسته و از جان برآمده
خدایا رخصت پرواز ازین دام مجاز دهبه هر جا میرود فرمان تو خط جوازم ده
بهشت را چه کند با غم آرمیده اوز دوزخ از چه هراسد فراق دیده او
تاراج رنگ و بوی گل مدعا نمایخرمن کن این گیاه و به برق فنا نمای
زاغ و بلبل همه دارند کهن زمزمهایهر کسی زمزمهای دارد و من زمزمهای
بردی به تازه باز دل ای جان چه داشتیافکندیش در آتش سوزان چه داشتی
سر و برگ من محزون نداریغم آشفته حالان چون نداری