دفتر شعر
۳۴۰ شعر در این دفتر
ای دل دو سه روزی بود این بستانهادر باغ هنر چو بلبلان خوش بسرا
ای شهد لبت دوای بیماریهاوی دیده دل از زلف تو دلداریها
ای عشق توئی تو مایه پاکی مادور از بر ما مشو ز غمناکی ما
ای عشق چو اقبال بریدی از ماچون آدمی از دیو رمیدی از ما
اندر صدوبیست دوره چرخشهاکز درگه جدت شه اقلیم رضا
خالی ز می وفاست پیمانه ماعاری ز صفا و مهر میخانه ما
دل گشت به وادی غم عشق رهادر خویش فرورفته و دور از من وما
ای از تو وجود و هستی و گوهر ماوی نام تو نقش و زینت دفتر ما
تا کرد مرا بازوی وصلت به شتابچون دلو همی به چاه هجران پر تاب
چون ساقی عشق سر خوش افتاد امشبکرد از قفس وجودم آزاد امشب
چشمی دارم چو روی شیرین همه آببختی دارم چو چشم خسرو همه خواب
مائیم و دلی به عشق جانانه خرابیک سینه در آتش جنون پر تب و تاب
آتش بجهان تفی ز تاب و تب ماستخورشید مثال ساغر مصطب ماست
آتش ز تو در هستی نابود من استوین جرم شفق اخگر و شب دود من است
آن می که عصیر روح پاک است کجاستوان باده کش آفتاب تاک است کجاست
آنیم که آتش تو قوت دل ماستمستی و سرود می قنوت دل ماست
آنجا که قضا غم از در وصل تو رفتدر ذات تو آسودگی دهر نهفت
آشی که به رشک افتدش آش بهشتاز آب حیاتش کف طباخ سرشت
آن نصفه که از پشت تو ای شاه بکاستشاخی ست که پشت تو بدو گردد راست
ای ختم رسل دو کون پیرایه تستافلاک یکی منبر نه پایه تست
ای ختم رسل فضل و شرف مایه تستتو اصلی و هر دو کون پیرایه تست
اسبم ز فراق جو چو نالی مانده ستاز پیکر اصلیش مثالی مانده ست
ای در همه حال روی دلها سویتمحراب نماز قبله ابرویت
از خاک در تو آب کوثر حجل استوز بخت تو اقبال سکندر خجل است