دفتر شعر
۵۷ شعر در این دفتر
سوگند خوردهایم بموی تو بارهاتا بگذریم در غمت از اختیارها
شستند بمی خرقه آلوده ما راکردند منزه ز دغل دوده ما را
دل نداد از دست یک مو زلف یار خویش راتا سیه کرد از کشاکش روزگار خویش را
بر نثار یار جان اندک بود درویش راخاصهگر بیند بکام آن ماه مهراندیش را
ترک عقل ذوفنون کردیم ماخویش در عشق آزمون کردیم ما
از شهر مه نو سفرم باز روانه استزین پس بسراغش دل من خانه بخانه است
از حسرت لعلی که در او آب حیاتستمردیم و بسی عقل در این واقعه ماتست
دلبر امروز کمر بست و به قامت برخاستمست از خانه برون رفت و قیامت برخاست
کرده بپا قامت نشسته قیامتتا چه کند در قیامت آن قدر و قامت
باذی نفسی نیست که او یکنفسی نیستشد با همه کس تا که نگوید کسی نیست
گفتم اندر قدمت این سر و این جان منستگفت هر جا سر و جانیست گروکان منست
ای صفی معشوقت آخر دیدی اندرخانه بودبر سراغش گرد عالم گشتنت افسانه بود
یار آمد و از جان و جهان بیخبرم کردبرطلعت خود غیرت اهل نظرم کرد
تا تماشای قیام تو بقامت کردندعاشقان بر سر کوی تو قیامت کردند
دل طلبکار وصال ار ز تو در کوی تو بودغافل از حال خود و بیخبر از خوی تو بود
کمان ابروی پیوسته را چو زه سازدخراب خانه خلقی بشهر و ده سازد
دل غمدیده به تنهائی هجران خو کردتکیه بر زلف تو و باد و جهان یکرو کرد
تا رشته میثاقم با موی تو محکم شدکارم همه بر مویی بر بسته و درهم شد
دل در شکن طره جانانه چه سازدبر نگسلدار سلسله دیوانه چه سازد
داشتم چشم بعهدی که کند یار بماندقدر حسن خود و عشق من درویش بداند
دانم که زلف از چه خم اندر خم اوفتدتا صید دل به بند غمت محکم اوفتد
دو چشم مست تو برشان یکدگر گوهندکه رهزن دل و دین از اشاره و نگهند
هزار دور از سپهر چو بگذرد گه شودکه تا یک آدم بدهر صفیعلی شه شود
در کوی تو یک لحظه اقامت نتوان کردو اندیشه رفتن بسلامت نتوان کرد