دفتر شعر
۵۷ شعر در این دفتر
رفت دلدار و غمش در دل غمخوار بماندو ز قفایش نگران دیده خونبار بماند
چو آندو زلف شب آسا حجاب مه گرددچه روزها که در آن سال و مه سیه گردد
شاهدی کاهل نظر عشق جمالش دارنددل بجا باشد اگر محو مثالش دارند
ای حسین ابن علی از باطن پاکت مددو ز دم عشاق و جان مست سلاکت مدد
در عشق تو آن بهره که حاصل شود آخرخونیست که جاری به رخ از دل شود آخر
از بهر قرار دل دیوانه خود بازبا زلف تو گیرم ز سرافسانه خود باز
خیال سر زده آورد در کنار منشولی نیافت پی بوسه راه بر دهنش
به حرف آید گر او با من دهم جان را به آوازشز دستم ور کشد دامن بگیرم آستین بازش
دلا بموسم گل باده نوش و خندان باشبده بنوش لبی خاطر و سخندان باش
میرفت و بخود میگفت رمزی لب خاموششز آن رفتن و گفتن بود دلها همه در جوشش
دل بگیسوی تو پی برد و غم آنجا بگرفتشیاد از آن سلسله تا کرد سرا پا بگرفتش
چشم تو میرود همی از خود و این دل از پیشدل نرود گرش ز پی میبرد از نگه ویش
روی نیاورد به من یار که معیوب و بدملیک شد از خنده او فاش که بس بیخردم
مگر بهر سفر برسته محمل باز جانامکه از تن میرود دنبال آن محمل نشین جانم
هیچ شگفتی ز هر چه هست بعالمنیست عجیبتر ز چشم خیره آدم
میبرد دل من بان ترک ختائی چون کنمبا شکنج طرهاش زورآزمایی چون کنم
گویند که من بر کف در راه تو سر دارماز سر بسرت گر خود عمریست خبر دارم
ما کعبه بجز کوی خرابات نکردیمجز ابروی او قبله حاجات نکردیم
از چشم تو ما مست و ز لعل تو بجوشیمبا ساغر و میرسته ز خود رفته زهوشیم
من اندر خرقه دوش از سوز می غرق عرق گشتمهمی با حق حق نزدیک و دور از ما خلق گشتم
من به ملک دل شهنشه بودهام تا بودهاماز رموز عشق آگه بودهام تا بودهام
گفتم که بجام تست خون دل ناچیزمگفتاکه بود خونها در ساغر لبریزم
خواهم از دیوانگی هر چند بکشم دست منباز در زنجیر گیسوئی شوم پابست من
عادت ابروی تست فته در انداختنآفت عالم شدن تیغ به قهر آختن