دفتر شعر
۱۲۸ شعر در این دفتر
هستی نبود سزای کس غیر خدااو هستییِ محض و ماسوا هست نما
ای آنکه خدای خویش دانیم تراطاعت بسزا کجا توانیم ترا
افسوس ز گام بر غلط هشته ماوین رفته ز دست سود و سر رشته ما
ای آنکه توئی بههستییِ خود واجببر جملهیِ ماسوا بههستی واهب
اثنی عشری ز زادهیِ بوطالبتا مهدییِ منتظر امام غائب
از معنی کنت کنز دریاب نکاتحق کرد یکی تجلی از ذات بذات
در صرف وجود فرق و تمییزی نیستوز غیر که منفی اَست پرهیزی نیست
عالم چو حباب و هستییِ حق چو یَم استزین بحر، نمایشِ حبابی کَرَم است
از حق چون بنای ملک در تنظیم استداریم امید عفو و دل پر بیم است
چون شاهد ما بخود نمائی برخاستاشیا همه را بیک تجلی آراست
گوید همه چیز و هر کسی حق با ماستچون نیک نظر کنی در او حق پیداست
معشوق چنانکه جاذب عشاق استغفران خدا بجرم ما مشتاق است
تا دل نشود بریده از دلخواهتنبود بحریم لی معالله راهت
ای آنکه دو عالم است احیا ز دمتاشیا همه ریزهخوار خوانِ نِعَمَت
در خُلق و خویش خُلق نکو ممتحن استاِلّا که دلازار و جفا جو بمن است
الله که هر شکسته را دل سوی اوستالله که آب رحمتش در همه جوست
هنگام سحور جلوه پیر خوش استدر وقت نهار قوت نیم سیر خوش است
از سِرِّ علی که جز علی آگاه استکو نقطهیِ تحتِ باءِ بسم الله است
ای جود تو بر وجود اشیاء باعثمُلک و مَلَک از لطف قدیمت حادث
ای آنکه ز حقّی به رسالت مبعوثشد ذات قدیم از تو پیدا به حدوث
ای آنکه به هر غمی توئی یار و مغیثنالم به تو از وساوس نفس خبیث
یک نکته بگویمت به تحقیق بسنجگر عاقل و کاملی مرنجان و مرنج
گویم سخنی نه از ره نفس و مزاجخود را نه بکس کساد بنما نه رواج
زان پیش که منهدم شود کاخ مزاجکن نفس خود از سرای ترکیب اخراج