دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
عید پیوسته به نوروز و من از یار جدادل جدا گریه کند دیده خونبار جدا
آن چشم نرگس به سر آن پسر مراچون لاله ساخت غرقه به خون جگر مرا
ای آنکه نیست غیر تو کس پادشاه ماواندر دو کون راهنما و پناه ما
جستم بسی و سعی نمودم، به هیچ بابیاری نیافتم به جهان بهتر از کتاب
ای لعل جانفزای تو سرچشمه حیاتمستند از دو چشم تو ذرات کاینات
مرا عشق تو رسوای جهان ساختچو مشک او را بلی نتوان نهان ساخت
امروز مرا فرقت آن روی چو ماه استدر هجر ندانم که در آفاق چه ماه است
وه که جانم گشت چون از درد بی آرام دوستساقیا لطفی بکن جامی بده با نام دوست
مرا ز آدم خاکی چو غم بود میراثکجاست دامن ساقی کزو رسم به غیاث
بارها گفته امت واحد و اثنی و ثلاثکین جهان کهنه اساس است منه در وی اثاث
ای تو چون زلف چرایی، به من شیدا کجراست گویم منشین بهر خدا با ما کج
می کشم هر نفس از درد جدایی آوخجگری دارم از اندوه فراقش لخ لخ
بیا که شاهد گل در چمن نقاب گشادسر نیاز صراحی به پای جام نهاد
گر سایه آن ماه به سوی چمن افتداز رشک قدش لرزه به سرو سمن افتد
آن که از مشک به رخساره نشانی داردقامتی دلکش و باریک میانی دارد
آن ترک مست، دیده چو از خواب باز کردبا عاشقان غمزده آهنگ ناز کرد
ایا حکیم مسیحا دم ستوده خصالعوارضات ز تشخیص تو بپرهیزد
آن زلف سیه که دلربا شددر عشق بلای جان ما شد
روی تو آتش است و برو خال چون سپندزآن رو، ز چشم بد نرسد مر ترا گزند
ای خجل در چمن از قامت تو سرو بلندچشم شوخ تو سبق برده زبادام خجند
روز ازل که طینت آدم سرشته اندبر صفحه دلم غم او را نوشته اند
آن کس که روز را به فراق تو شب کندگر در غم تو زنده بماند عجب کند
دل برد از من آن پسر پیرهن کبودگر جان نرفت در پی او، آن دگر که بود
ماه من رنجیده شد یا رب گناه من چه بودمن ندانم در ره بخت سیاه من چه بود