دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
خاک......نیست در سر من
پرده بردار ز رخ ای بت خورشید جبیندیده تر، لب خشک و دل مجروحم بین
مرا آن روز عیدست اندرین راهکه گردم در جهان قربان آن ماه
ای خجل پیش دو رخسار چو خورشید تو ماهچشم جادوی تو وه عین بلائی است سیاه
ای مرا سوخته سودای بتان ته بر تهغنچه پر خون است از آن شوق دهان ته بر ته
ای شاه حسن بر من مسکین زکوه دهدل مرده ام مرا زلب خود حیات ده
هر کس به خواب روزی، لعل لبش مکیدهدیده حلاوت از عمر، با کام دل رسیده
دل که در دست فراق صنمی پامالهداغ دارد به جگر زآتش غم چون لاله
دل چو دید آن شکرینلبها و مشکینخال اومیشود دیوانه چون من آه و مسکین حال او
هر که آن چشم سیه دید، آن لبان آل اوگشت جان چون دل کنون در دست غم پامال او
ای توتیای دیده من خاک راه توجانم فدای غمزه چشم سیاه تو
ای حرم کعبه دل کوی توقبله جانها خم ابروی تو
دل از ما برد آن شوخ و روان کرد این زمان پهلوچرا کرد ای مسلمانان زیار مهربان پهلو
گر کاتب قدرت به سر من ننوشتیاز صومعه دل میل نکردی به کنشتی