دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
خرم آن روز که دیدار توام روزی بودوصل جان بخش توام دولت پیروزی بود
بر عارض تو خط، چو پراکنده می شودترک فلک غلام ترا بنده می شود
ساقیا عید صیام آمد و نوروز رسیدسبزه از هر طرفی چون خط معشوق دمید
هر شب من و غمهای تو و روی به دیوارجز شمع نسوزد دل کس بر من افگار
بیا که عید صیام است و باز فصل بهارغم زمانه بدل کن به باده گلنار
خواهم نظری در رخ خوب تو دگر باراز عمر چو سیری نبود ای بت عیار
ساقیا عید صیام آمد و هنگام بهاربه علی رغم صراحی شکنان باده بیار
گل نورسته من عزم چمن دارد بازمی کند روح و روان در عقب او پرواز
ای دل سوخته با سوز و غم یار بسازچند روزی به غم و محنت دلدار بساز
سحر به میکده یارب چه بانگ بود و خروشکه نی به چنگ کسی بود و خنب می در جوش
بدان امید که ناگه ببینم آن رویشبه هر بهانه برم روزگار در کویش
بجز صبا ز که جویم نشان دلبر خویشمن شکسته چو محرومم از صنوبر خویش
ای رخت مایه عیش و طرب اهل نشاطدر دل من غم و اندوه تو خوشتر ز شماط
گر بود با من به صلح و گر به جنگرو نگرداند دل از وی هیچ ... نگ
آن پری دور از من و من در غمش دیوانهامآشنای اویم و از خویشتن بیگانهام
من که دیوانه آن سلسله موی توامجان به لب آمده در آرزوی روی توام
چشمه آب حیات است دهان یارماز لب چون شکرش کام طمع می دارم
وقت آن شد که اقامت به خرابات برمچند در مدسه بی فایده اوقات برم
گل جمال تو خواهم بهار را چه کنمبه پیش زلف تو من سبزه زار را چه کنم
عید صیام آمد، موسم نوبهار هموصل نگار باید و باده خوشگوار هم
دارم دلی شکسته و جان فگار همدر سر خیال باده و سودای یار هم
دارم دلی شکسته و جان فگار همدر سر خیال باده و سودای نار هم
چون در آید ماه من جولان کنان اندر چمنغنچه از شوقش گریبان چاک سازد همچو من
خطی که گشته به گرد جمال یار عیان«و ان یکاد» بود از برای چشم بدان