دفتر شعر
۱۳۷ شعر در این دفتر
تا مَهِ روی تو از پرده عیان میگرددماه از شرم تو در ابر، نهان میگردد
آن یار دل آرا که بلای دل ما شدایا زکجا آمد و دیگر به کجا شد؟
ای خوش آن کس که چو تو طرفه نگاری داردبا سر زلف درازت، سر و کاری دارد
دوباره بر تنم آن جان رفته باز آیداگر به تربتم آن یار دلنواز آید
تا قد سرو تو در باغ دلم، موزون شدچشم خونبار من از اشک روان، جیحون شد
عشق بازی مرا، هوس باشدتا دو روزیم دست رس باشد
ز چین زلف پر چینت دلم بیرون نخواهد شدچنینش قسمت افتاده است و، دیگرگون نخواهد شد
به فلک، بانگ ناله ام بر شدگوش گردون، ز ناله ام کر شد
هوای عشق خوبانم برون از سر نخواهد شدمرا قسمت همین است و، جز این دیگر نخواهد شد
رخت چو ماه دو پنج و چهار را ماندسواد زلف تو شبهای تار را ماند
خوش والدی که چون تویی او را ولد بودبر والدی چنین، همه کس را حسد بود
تا چند دلم خسته و بیمار بمانددایم به غم و غصه گرفتار بماند
بیاور قاصدا! از یار، کاغذببر از من، سوی دلدار، کاغذ
ای صبا! نکهتی از شیراز بیارعرض حالی ببر و، راز دلی باز بیار
آفتاب رویت ای قرص قمر!برد از دل تابم و، هوشم ز سر
ای پیکرت لطیف تر از مخمل و حریر!زلفت شکسته رونق خوشبویی عبیر
ای رخت چون صبح روشن، گیسویت چون شام تار!ای لبت آب حیات و، وی خطت مشک تتار!
یار بی پرده شد سوی بازارشاد باشید یا الو الابصار
ساقی سیمین عذار، خیز و صراحی بیاراز دو سه جام شراب، ریز به جامم شرار
ای دل! از خواب شو دمی بیدارپر دلی گیر و، تنبلی بگذار
ساقی قدمی نه سوی میخانه تو امروزآور ز کرم شیشه و پیمانه تو امروز
شورچه شرابی ست که بر سر زده ای بازجامی مگر از بادهٔ اخگر زده ای باز
راز عشق تو با که گویم بازکه مرا جز تو نیست محرم راز
جانا! زلب لعل تو یک بوسه مرا بسبیمارم و، این بوسه مرا جای دوا بس