دفتر شعر
۱۳۷ شعر در این دفتر
گرچه انداخته زلفت گرهی سخت به کارمهمچنان چشم گشایش ز سر زلف تو دارم
تا باز کرده ام به تو ای گل عذار، چشم!پوشیده ام من از همهٔ کار و بار، چشم
ساقی بده امروز یکی جام شرابماز جام شرابی بکن امروز خرابم
ز عشق و، عشقبازی پیشهای خوشتر نمیبینمبه عالم هرچه میبینم از این بهتر نمیبینم
چه زحمتها که من از گردش اختر نمیبینمنهال بخت خود را هیچگه پربر نمیبینم
سر چه باشد که فدا بر سر پیمان نکنمجان چه باشد که نثار ره جانان نکنم
در چمن بی قدت ای سرو خرامان چکنم!؟بی تماشای خطت سبزه و ریحان چکنم؟
ز دلبر تا بود جان در تنم دل برنمیگیرممرا تا جان به تن باشد دل از دلبر نمیگیرم
ما سرخوش و ساغر زده و مست و ملنگیمشوریده و مشغول به شوریم و به دنگیم
نذر کردم گر از این کشور ویران برومتا در پیر مغان شاد و غزلخوان بروم
شرط محبت است غم جان نداشتندر دل غمی به جز غم جانان نداشتن
ای رخت چون ماه تابان! وی خطت چون مشک چینای عیان در هر خم زلف تو چندین عقد و چین!
حاشا که ز شمشیر تو پرهیز کنم منخود را سپر خنجر خون ریز کنم من
این که داری به سردوش، کمند است نه گیسووین که داری به بناگوش کمان است نه ابرو
فصل گل است ساقیا شیشهٔ پر شراب کو؟گل ز حجاب شد برون، شاهد بی حجاب کو؟
ای شوخ دلا زار من ای دلبر مه رو!تا کی تو دل آزاری و، تا چندی بدخو؟
من آدمی به چشم ندیدم مثال تونور خدایی است عیان از جمال تو
تا به رخ آن سیمتن رنگین نقاب انداختهسایه ای از برگ گل، بر آفتاب انداخته
پیش از این ای صنم! آزار من زار مدهبه من زار، از این بیش تو آزار مده
ای جمالت! زماه تابان بهلب لعلت، ز آب حیوان به
بیا ساقی خرابم کن، خراب از یک دو پیمانهکه از مستی نیآبم هر چه جویم راه کاشانه
شبی آیم به بالای سرت آهسته آهستهبگیرم همچو جان اندر برت آهسته آهسته
ای عارض نیکوی تو از قرص قمر بهاندام تو سر تا به قدم پاک و منزه
دوش آمد دلبرم با چهرهٔ افروختهوز رخ افروخته جان جهانی سوخته