دفتر شعر
۱۰۸ شعر در این دفتر
چون به حکم پادشاه انس و جاندرمد این گشت سلمان، حکمران
به سجده سر چو نهاد آن امام جن و بشربرای طاعت درگاه خالق داور
کلک قضا نوشت چو دیوان فاطمهدست قدر گرفت گریبان فاطمه
آه از دمی که فاطمه دخت پیمبرابا حالتی عجیب درآید به محشرا
چرا؟ چونی، نکنم ناله در عزای رضاچرا؟ فغان نکنم روز و شب، برای رضا
خوش آن که درد دل خویش با صبا گویمحدیث عشق، بر آن یار آشنا گویم
شکر خدا کز امت پاک پیمبرمسر خوش ز جام مهر و تولای حیدرم
باز بر طرف چمن، یا رب چه شد کآبر بهاربر خلاف رسم و عادت گشته اینسان ژاله بار
در کرب و بلا خواندند، چون سید بطحاراکوفی ز ره تلبیس، آن شافع فردا را
چون شه ملک حجاز آمد سوی ملک عراقپر نوا و شور شد از رفتنش این نه رواق
کیست یارب این جوان نو خط سیمین عذار؟کز شمیم طره اش گشته خجل مشگ تتار
دریغا از قد و بالای علی اکبردریغ از جعد گیسوی سمن سای علی اکبر
چون شه تشنه لبان، بی کس بی یاور شدوقت جان بازی شهزاده علی اکبر شد
دید شاه شهدا چون بدن اکبر رالعل سان دید زخون، آن تن چون گوهر را
شد وقت آن که باز کنم گریه زار زارریزم سرشک از مژه چون ابر نوبهار
خیز ز جای ای پسر، جان و تنم فدای توغرق به خون چرا شده گیسوی مشک سای تو
باز غم از چارسو، ریخت به جانم شراردر نظرم گشت روز، تیره تر از شام تار
ز جا برخیز ای رعنا جوان گلعذار مننظر کن تو به حال زار و چشم اشکبار من
گرفت مشک وروان گشت آن خلاصهٔ ناسهژبر بیشهٔ مردی و مردمی عباس
چرا افتاده ای، ای قهرمان شیر گیر من؟!غضنفر کش، هژبر انداز، عباس دلیر من
آی آب فرات! از چه گل آلود روانی؟شرمنده مگر از عطش تشنه لبانی
باران مگر به کرب وبلا قحط آب بودکاطفال راز سوز عطش، دل کباب بود
«کربلا شد خزان گلستانشکه شکفت ارغوان ز دامانش»
عید قربان است و می بایست قربانی نمودکعبهٔ عشق است باید حج روحانی نمود