دفتر شعر
۱۰۸ شعر در این دفتر
چو در کربلا خسرو نشاتینشهید به خون خفتهٔ دین حسین
باز بر جان عشقم آتش برفروختخانهٔ عقل مرا یکسر به سوخت
سحرگه عندلیبی در گلستانهمی گفت این سخن با عندلیبان
به دشت کرب وبلا ازجفای شمر شریرشهید گشت عزیز دل بشیر و نذیر
نهاد شمر چو بر خاک، ماه روی حسینستاره ریخت فلک بر غبار کوی حسین
زیر خنجر شه دین، گر ندهد سر چکند؟حنجر نازک او با دم خنجر چکند؟
خنجر شمر، به قتل شه ابرار، حریصحنجر شه به دم خنجر خونخوار، حریص
یاران مگر حسین ولی خدا نبود؟یا یادگار فاطمه و مرتضی نبود؟
شاهی که جان سپرد و، ببر مادرش نبودجز خاک گرم کرب و بلا بسترش نبود
شوری که حسین بهر شهادت به سرش بوداز روز ازل کشته شدن، در نظرش بود
ای شهیدی که لب تشنه بریدند سرت را!سوختند از پی یک قطرهٔ آبی جگرت را
ای زخم های پیکرت از اختران فزونوی چهره ات زخون گلوی تو لاله گون
که گمان داشت خزان، گلشن حیدر گرددکه گمان داشت که گل ها همه پرپر گردد
رسید موسم ماتم که گریه ساز کنیدفغان و ناله به سبط شه حجاز کنید
«در دلم لالهصفت، خون جگر میریزدصدف دیده به رخ، لؤلؤ تر میریزد»
زلف اکبر چو ز خون سر او تر گردیدعقل گفتا که عجین مشک، به عنبر گردید
کیست این کشته که در لجهٔ خون غوطه ور است؟تن پاکش به زمین، سر به سنان، جلوه گر است
شبان تیره از دود فراق دوستان نالمز کجر فتاری و بی مهری این آسمان نالم
من از جور و جفای چرخ کجرفتار، مینالمنه بیمارم ولی چون مردم بیمار، مینالم
شبان تیره به درگاه کردگار، بنالمز جور چرخ و، ز بیداد روزگار، بنالم
بر سبط نبی گنبد دوار بنالدشمس و قمر و ثابت و سیار بنالد
چرا ز غصه شب و روز، زار زار نگریم؟ز گردش فلک و، جور روزگار نگریم
ای در عزات خالق اکبر، گریستهجبریل پیک ایزد داور گریسته
چشمی که در عزای شه کربلا گریستکم نوریش مباد که به اله به جا گریست