دفتر شعر
۱۰۸ شعر در این دفتر
تا سایهٔ تو بود پدر جان به سر منروشن شب تاریک بدی در نظرم من
پدر زهجر تو کاهیده چون هلال تنمخوشا دمی که به ماه رخت نظاره کنم
بابا کجایی از چه نیایی به دیدنمکز درد اشتیاق تو کاهیده شد تنم
صدایی عمه زین طشت زر آیدکه جانم از بدن خواهد بر آید
تا سایهٔ مبارک تو بود بر سرمفرخنده بود طالع و، رخشنده اخترم
پدر ز درد فراقت خون شده جگرمز هجر روی تو چون طایر شکسته پرم
به شام چون اسرارا خرابه شد منزلفزون ز کرب و بلا گشت بهرشان غم دل
چه شد که ای گل من! این چنین تو پژمردیچراغ محفل من از چه زود افسردی
« پدر درد هجرت دوایی نداردغریب وطن، آشنایی ندارد»
ای ارض کربلا تو محل بلاستی!موسوم از این سبب تو به کرب و بلا ستی
نام دشت نینوا، هر گه که آید بر زبانمهمچو نی آتش فتد در بند بند استخوانم
یارب! به خون پاک شهیدان کربلایارب! به قرب و منزلت و شان کربلا