دفتر شعر
۱۰۸ شعر در این دفتر
فلک ویران شوی بنگر چه ظلمی، در جهان کردیبه گیتی هر چه ای ظالم!دلت می خواست آن کردی
فلک! بر اهل دل بیداد، بی اندازه کردی توچرا؟ هر کهنه داغی بود از نو تازه کردی تو
فلک تا کی جفا بر آل پیغمبر روا داردروا تا کی جفا با اهل بیت مصطفی دارد
فلک به آل پیمبر سر مجادله داردبه اهل بیت نبی تا کی این معامله دارد
فلک ز ماتم زینب مگر خبر داردو گرنه جامهٔ نیلی چرا به بر دارد؟
فغان ز دست تو ای روزگار کج بنیاد!دلی ز دست تو ای بی وفا ندیدم شاد!
بوالجایبها از این گردنده گردون دیدهامظلم او را در جهان، ز اندازه بیرون دیدهام
فلک از پیش توام کرد زکین، دور چرا؟قسمت از دهر نشد بعد توام گور چرا؟
فلک به آل نبی ظلم بی حساب چرا؟جفا و جور به اولاد آن جناب چرا؟
فلک خراب شوی انقدر غرور چرابه اهل بیت نبی گشته ای جسور چرا؟
ای فلک! این همه آزار و جفا یعنی چهدشمنی با خلف شیر خدا یعنی چه
زجور چرخ ستمکار، صد هزار افسوسکه کرده روز مرا تار، صد هزار افسوس
از جفا جورت ای چرخ ستمگستر، دریغ!کینه و ظلم تو زد آتش به خشک و تر، دریغ
فلک زجور تو خونم چکد زمردم دیدهببین به دامن من خون که قطره قطره چکیده
فغان ز کج روی روزگار و مکر و فنشکه پور فاطمه را دور کرد از وطنش
«چگونه بنگرم صحن چمن راکه افسردند یاس ویاسمن را»
داغت ای تشنه جگر! بر جگری نیست که نیستسر سودای تو در هیچ سری نیست که نیست
زینب به زمین دید چو صد پاره تنی چندپژمرده ز کین دید گل یاسمنی چند
ای سر به سنان رفته، تن افتاده به میدان!گویا خبرت نیست زما جمع اسیران
برادر جان مگر رفته به خوابی!که زینب را نمی گویی جوابی
« چو لاله بین، دل پر درد و داغ، زینب رادمی بگیر تو مادر، سراغ، زینب را»
به شام گشت چو اندر خرابه، منزل زینبفزون شد از الم کربلا، غم دل زینب
دختر شیر خدا کرد چو در شام مقامصبح شد در نظرش تیره تر از ظلمت شام
گفت سکینه غمم حساب نداردچشم من امشب،خیال خواب ندارد