دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
مستانه بسر میکده را در زده ای بازوز باده معنی دو سه ساغر زده ای باز
ساقی شب زنده دار وقت صبوح است خیزباده همرنگ صبح جم شو، در جام ریز
ناز تو کشیم ای ز سر تا قدمی نازبا ناز تو گشتیم به عمری همه دمساز
چهره بر افروخت دلارام بازتا برد از اهل دل آرام باز
اگرچه رشته مشروطه را سری است درازبیا، به کوتهی ای چرخ کینه جو پرداز
تو هر چه ناز کنی ما اگر کنیم نیازنیازمند تو هستیم ناز میکن ناز
قبله آزادگان ابروی جانان است و بسفتنه آخر زمان آن چشم فتان است و بس
مسلم است مرا فقر و نعمت افلاسکه طبع من نکند هیچکس به غیر قیاس
ما را نبود شکوه ز آلمان گله از روسگر، روس زما برد بسی کشور محروس
امشب بخواب ناز مگر رفته این خروس؟تا کی به درد و غم کنم امشب کنار وبوس؟
در دو عالم جلوه گر نور رخ یاراست و بسجمله اشیاء تجلی گاه دلدار است و بس
پیر مغان بر در میخانه دوشداد بشارت که خم آمد بجوش
اگر خونم خورَد جانان نخواهم کرد من ترکشدلا میبوس دست و تیغ و نازش را نکوتر کش
رسم ایران است یا اهل فرنگبا بدان یکرنگ و با خوبان دورنگ
خورشید معرفت زد سر بر ز مشرق دلتا کی به خواب نازی یا ایهاالمزمل
ما خرابات نشینان همه همرنگ همیمدر نهان عین وجودیم و به ظاهر عدمیم
زاغ و لاغ شب در سفیده دمخفت وزد به دم جفت زد به دم
تیر ملامتت به بین بسکه نشسته بر دلمکیست که متصل کند ضربت شست قاتلم
ای سرو جهان، بازآ به چمنتا سرو روَد، در سجده چو من
نسیم صبح توئی جبرئیل نام از منبه طاق ابروی مردان رسان سلام از من
یکه تازا خنگ عزم امروز در میدان فکنگوی نه افلاک را با لطمه چوگان فکن
نسیم صبح به عالم زمن سلام رسانپس از سلام تو این بهترین پیام رسان
شد فصل دی و صفای بستاناز لاله رخی پیاله بستان
ای مست عالم سوز من شد مستی از چشمت عیاناز چشم مستت تا ابد مستند ذرات جهان